بودند نيزه در دست اگر مىديدند اشك از چشمى روان است با نيزه بر سر او مىزدند تا به دمشق در آمديم مردى فرياد زد : اينان اسيران آن خاندان ملعونند .
سيّد گويد : آيا چنين بلايى براى پدر و مادر و عزيزان تو هرگز اتّفاق افتاد ؟ ! البتّه در انديشهء تو و هيچ مسلمان بلكه كافرى كه رتبت و شأن پادشاهزادگان را بداند تصوّر آن آسان نيست .
( 1 ) مؤلف گويد : چون اواخر روز عاشورا شد برخيز و بايست و بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مولانا امير المؤمنين عليه السّلام و مولانا حسن بن على و سيدتنا فاطمهء زهرا و عترت طاهرين ايشان سلام كن و با دل شكسته و چشم گريان و زبانى خاضع آنان را تسليت ده به اين مصيبت و از خداى تعالى عذر خواه از تقصير در واجب براى آنكه مشكل است كسى به لوازم اين مصيبت هائل چنان كه در خور آن است قيام كند .
و در معراج المحبّة در قضاياى شب يازدهم گويد :
چو از ميدان گردون چتر خورشيد * نگون چون رايت عباس گرديد
به چتر نيلى اين زال مجدّر * كشيد از بهر ستر آل حيدر
بتول دوّمين امّ المصائب * چو خود را ديد بىسالار و صاحب
به اطفال برادر مادرى كرد * بنات النّعش را جمعآورى كرد
شفابخش مريضان شاه بيمار * غم قتل پدر بودش پرستار
شدندى داغدار آن پيمبر * درون خيمهء سوزيده ز اخگر
بپاشد از جفا و جور امّت * قيامت بر شفيعان قيامت
غنوده شير حق در بيشهء خاك * دل علم لدنّى گشته صد چاك
شبى بگذشت بر آل پيمبر * كه زهرا بود در جنّت مكدّر
شبى بگذشت بر ختم رسولان * كه از تصوير آن عقل است حيران
ز جمّال و حكايتهاى جمّال * زبان صد چو من ببريده و لال
ز انگشت و ز انگشتر كه بودش * بود دور از ادب گفتوشنودش