خسرو دين را سر بريده اندر طشت * جلوهگر ، هم حريمش در بدر
كافرى را بر بتارك راست تاج زرنگار * شرم دار ، شرم دار آزرم دار
آن لب و دندان كه با دندان و لب مير عرب * روز و شب مىمكيدى با عجب
خستش از چوب جفا بيشرم روئى باده خوار * شرم دار ، شرم دار آزرم دار
نو عروسى را ز جعد عنبرين كحلى ثياب * دل كباب ، ز آتش غم جان بتاب
بامداد وصل دامادى چو شام هجر تار * شرم دار ، شرم دار آزرم دار
شد به خون آغشته آن كاكل كه در هر صبح و شام * ز اهتمام ، با هزاران احترام
روح قدس از سنبل حورش برافشاندى غبار * شرم دار ، شرم دار آزرم دار
هر طرف نورسته سروى را خط زنگارگون * غرق خون ، نخل قامت سرنگون
هر طرف نالان تذروى را خروش زارزار * شرم دار ، شرم دار آزرم دار
گلشنى كش باغبانى كرد فخر كائنات * بىثبات ، از سموم حادثات
عندليبانش پراكنده بهر شهر و ديار * شرم دار ، شرم دار آزرم دار
وه چه زرّين بال مرغان كز سرابستان دين * بر زمين ، بال پر در خون عجين
وه چه شيرين بر درختان كز جفا بىبرگ و بار * شرم دار ، شرم دار آزرم دار
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي ) — صفحة 320
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣٢٠