تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
من نيست . جعفر بن يحيى كه با هارون پشت پرده نشسته بودند گفت : مقصود او موسى بن جعفر است يحيى بن خالد از جاى خود برخاست و پشت پرده رفت ، رشيد گفت : واى بر تو او كه بود گفت : او يكى از متكلمان مىباشد . هارون گفت : واى بر تو اگر هم چه كسى باقى باشد ملك من باقى خواهد ماند ، به خداوند سوگند زبان اين شخص از صد هزار شمشير بيشتر در دل مردم اثر دارد ، او همواره از صفت و خصوصيات صاحب خود گفتگو مىكرد من تصميم گرفتم بيرون بيايم . يحيى بن خالد گفت يا امير المؤمنين از اين سخن بگذر ، يحيى هشام را دوست مىداشت و به او احترام مىكرد ، و دانست كه هشام از حدش تجاوز كرده است يحيى نزد او رفت و به او اشاره كرد و از مجلس بيرون شد ، او هم رداء خود را گذاشت و به بهانه‌اى از منزل بيرون شد و خود را از آن معركه خلاص كرد و رهسپار كوفه شد و در همان جا درگذشت . 29 - عبد الرحمن بن كثير از امام صادق و او از پدرش از امام سجاد عليهم السّلام روايت مىكند كه حسن بن على عليهما السّلام با معاويه ملاقات كردند هنگامى كه به هم رسيدند معاويه بالاى منبر قرار گرفت و امام حسن عليه السّلام را يك پله پائين‌تر از خود نشانيد . معاويه آغاز سخن كرد و گفت : اينك حسن بن على مرا براى خلافت شايسته ديده و خود را براى آن شايسته نمىداند ، و اكنون آمده تا با من بيعت كند ، بعد از اين گفت : اى حسن از جاى خود برخيز و امام حسن عليه السّلام از جاى خود حركت كرد و فرمود : ستايش مىكنم خداوندى را كه به همه نعمت‌هايش ستوده شده و بندگانش همواره از آن نعمت‌ها برخوردار مىباشند سپاس خداوندى را سزاست كه سختيها و گرفتاريها را بر طرف مىكند ، اين نعمت‌ها در نزد افراد دانسته و يا ندانسته معلوم مىباشد و همه در نزد بزرگى و عظمت و مقام او سر تعظيم فرود آورده‌اند ، و اوهام