والاى موجود در نفس انسانى برگرفته است ، و آن چيزى است كه وجودى جداى از شهوت و نيز جداى از عالم خارج دارد . عبارت وى چنين است كه مىگويد :
« اى الزام ! اى بالاترين نام بزرگ . . . ! كدام منبع ، شايستگى پيدايش تو را دارد ؟ . . . و در كجا مىتوانيم ريشهء ساقهء برومند تو را پيدا كنيم ؟ . . . شايد آن ريشه - دستكم - جز اين نباشد كه انسان را به بالاتر از ذات خودش مىرساند . . و همان كه انسان را تا سروسامان دادن به همه چيز استوار مىگرداند ، هيچ قوّهاى جز قوّهء ادراك انسان را ياراى تصوّر آن نيست » . « 1 »
بنابراين ، انسان در يك زمان با ارتباطى كه با عالم ادراك و عالم حسّ دارد ، داراى دو طبيعت است كه نيرويى بالاتر از آنها يعنى عقل بر پستترين آنها يعنى خوددوستى نامشروع ( خودپرستى ) سيطره دارد و اين فرياد برخاسته از عقل ، با تمام وضوح شنيده مىشود ؛ « با اثرگذارى فراوان و قابل درك براى همه كس ، حتّى افرادى كودن . . . و چارچوبى كه اخلاقگرايى را از حب ذات در نهايت وضوح مشخّص مىسازد ، تا آنجا كه نگاهى معمولى از تشخيص اين دو از يكديگر درمانده و ناتوان نيست . » « 2 »
بنابراين ، وقتى نظريّهء كانت را با سادهترين عبارت رد كرديم و از تمام مظاهر دقيق عبارتى و برداشتهاى شخصى جدا ساختيم و برداشتهاى بد را نيز - كه بدانها متّهم بود - زدوديم و سردى عاطفى را كه بدانها آميخته بود ، از ميان برديم ، ديگر پس از اينها نه تنها از جمله مسلّمات شمرده نمىشود ، بلكه چنانكه مىبينيم ، كاملا با نظريّهء برگرفته از قرآن كريم همسويى دارد .
به راستى اين كتاب آسمانى به ما آموخته كه نفس انسانى در ساختار اوّليّهاش احساس خير و شر را دريافته است :
« وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها »
« 3 » ، و همانطور كه به انسان ملكهء زبان و حواسّ ظاهرى عطا شده ، بصيرت و بينش اخلاقى نيز بر او ارزانى گشته است :
هامش
( 1 ) .Kant , Critique de la Raison Pratique , p . 91 .( 2 ) .ibid , p 35 - 36 .( 3 ) - شمس ( 91 ) آيات 7 - 8 : « و قسم به جان آدمى و آنكس كه آن را ( آفريده و ) منظّم ساخته است سپس فجور و تقوا ( شر و خيرش ) را به او الهام كرده است » .