نوعى از احساس زيبايى محكوم خواهد بود و اين احساس زيبايى هرگاه به اوج خود برسد ، باز هم هرگز مبدأ اخلاقى نخواهد بود !
در تمام مواردى كه بدون دليل مجاز انسان تسليم شود و سر بسپارد جريان از اين قرار خواهد بود ؛ مگر اينكه از نوعى حرمت اجتماعى و ترس از جامعه نشأت گرفته باشد .
از اينروست كه مىبينيم قرآن مجيد همواره در برابر اين دو دشمن اخلاقگرايى ، مىايستد :
پيروى از هواى نفس بدون انديشه و تأمّل :
« وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ »
« 1 » و
« فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا »
« 2 » ؛ و تقليد كوركورانه :
« قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ »
« 3 » امّا آيا كسانى كه قصد دارند به روش پيشينيان خود بدون تشخيص و تميز ، حركت كنند ، پيشرفت مىكنند ، حتّى اگر
« كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ »
« 4 » ؛ پدرانشان چيزى نفهمند و گمراه باشند ؟
پس در انسان - ازآنرو كه انجامدهندهء كار است - عنصرى عقلانى ، ( عنصر اخلاقى ) به معناى حقيقى وجود دارد و در امر اخلاقى نيز عنصرى ديگر به نام عقل ، آزادى و مشروعيّت هست . و مجموع اينها عوامل اساسىاند كه برگسون در تحليل خود ، به غفلت از آن دو گذشته است و از اين جهت نظريّه وى داراى نقص بزرگى است .
البتّه ، هركسى كه بخواهد ، مىتواند ارزش و منزلت ( ملكهء فكرى ) و نقش آن را در تصوّر امور و قضاوت دربارهء آنها را كم بشمارد و يا به عبارت ديگر از جهت تاريخ ظهور آنها بكاهد ، و مىتواند بر اين مطلب اصرار بورزد كه تأثير آن در برابر تمايلات نفسانى اندك است ، ولى بىترديد در اينجا موضوعى باقى مىماند و آن عبارت از اين است كه جوهر اخلاقى در ذات خود ، درون وجود قوّهء متفكّرهء ما نهفته است .
البتّه ، كانت آلمانى ، بر خلاف برخى كاستىها كه در روش پيشنهادى نظريهء وى وجود دارد ، كار بسيار خوبى را كرده است ، آنجا كه تأكيد مىورزد پرده از ريشهء تعهد اخلاقى در اين ملكهء
هامش
( 1 ) - ص ( 38 ) آيهء 26 : « از هواى نفس پيروى نكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد . »
( 2 ) - نساء ( 4 ) آيهء 135 : « از هوى و هوس پيروى نكنيد تا مانعى در راه اجراى عدالت ايجاد گردد » .
( 3 ) - زخرف ( 43 ) آيات 22 - 23 : « مىگويند : ما نياكان خود را بر مذهبى يافتيم و ما نيز بر آثار آنها هدايت شدهايم » .
( 4 ) - بقره ( 2 ) آيهء 170 : « آيا نه اين است كه پدران ايشان چيزى نمىفهميدند و هدايت نيافتند ؟ »