حاجب از او سعايت كردند .
قتل ابن فرات
ابن فرات هميشه مىگفت : المقتدر باللَّه مرا مىكشد ! حرفش درست از كاردرآمد ؛ روزى از نزد وى درآمد ، در حالى كه به فكر فرورفته و بسيار غمگين بود از علت آن پرسيدند ، گفت : نزد اميرالمؤمنين بودم . دربارهى چيزى او را مخاطب قرار ندادم مگر اينكه گفت : آرى ، كار به جايى رسيد كه چيزى را بر خلاف آن مىگفتم باز هم مىگفت : آرى .
به وى گفتند : اين جواب مثبت خليفه دليل بر خوش بينى و اطمينان او به گفتهى تو و اعتماد بر دلسوزى تو است ، گفت : نه به خدا سوگند ، بلكه او به سخن هر گويندهاى گوش مىدهد ، ولى آنچه در تصور من است اين است كه گويا با او سخن از كشتن وزيرى بود و او مىگفت : آرى ، به خدا كه او مرا خواهد كشت !
سپس اطرافيان خليفه به خليفه گفتند : كه ناگزير بايد ابن فرات و پسرش كشته شوند چرا كه ما تا آن دو نفر زنده باشند امنيت جانى نداريم ، و نوشتهها در آن باره رد و بدل شد و مونس ، هارون بن غريب و نصر حاجب موافقت خودشان را با درخواست مردم اعلام كردند و آن را پذيرفتند ! اين بود كه به جلّاد دستور داد : هر دوى آنها را بكشد و او هر دوى آنها را بمانند گوسفندان سر بريد .
شيخ عباس قمى در كتاب « الكُنى و الألقاب » از او ياد كرده و مىگويد :
ابوالحسن على بن محمّد بن موسى بن حسن بن فرات وزير المقتدر باللَّه به وزارت رسيد و دستگير شد و باز همين طور وزير شد و دستگير كردند