كوه بنشينم ، كسى از ايشان جلوتر از شما بيايد كه بر ضد شما فكرى در سر داشته باشد ، مىترسم مرا ببيند و چهرهء مرا بگشايد و مرا بشناسد و موضع خيرخواهى مرا نسبت به شما بداند ، مرا متّهم كند و مرا به خطر اندازد و بكشد !
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : تو موقعى كه به عقبه رسيدى ، سراغ بزرگترين قلوه سنگ آنجا در يك سمت از پاى عقبه برو و به آن سنگ بگو : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تو را فرمان مىدهد كه براى من بشكافى تا من به درون تو وارد شوم ، وانگهى تو را فرمان مىدهد كه روزنهاى براى من در خود به وجود آورى تا از آن رهگذران را ببينم و هوا از آن روزنه بر من وارد شود تا مبادا هلاك شوم ! اينها را بگويى آن سنگ به اذن خداوند پروردگار جهانيان چنان خواهد شد كه مىگويى !
حذيفه رسالت را پذيرفت و داخل جوف صخره شد ، بيست و چهار نفر سوار بر شتران و پيادهها پيشاپيش آنها آمدند ، در حالى كه به يكديگر مىگفتند : هر كه را اينجا ديديد بكشيد ؛ هر كه باشد تا به محمّد خبر ندهد ! چرا كه آنها اگر ما را در اينجا بينند ، پس محمّد عقب بر مىگردد و از اين گردنه ( عقبه ) بالا نمىرود مگر در روز روشن ، در نتيجه نقشهء ما از بين مىرود . حذيفه اين حرف را شنيد ، ولى آنها بررسى كردند كسى را نديدند ، در حالى كه خداوند حذيفه را به وسيلهء تخته سنگ از آنها پنهان داشته بود ، سرانجام آنها پراكنده شدند .
بعضى از آنها از كوه بالا رفتند و راه را كج كردند و بعضى در طرف راست و چپ دامنهء كوه ايستادند ، در حالى كه مىگفتند : اكنون ترس محمّد را مىبينيد كه چگونه او را وادار مىكند تا مردم را از رفتن بالاى
مسند الإمام العسكري (ع) (مسند امام عسكرى ع) (فارسى) — صفحة 338
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٣٨