گفت : آرى .
حجاج گفت : چه خواهى كرد اگر دستور دهم گردنت را بزنند ؟ قنبر گفت : در آن صورت من خوشبخت و تو نگونبخت مىشوى ! پس دستور داد او را گردن زدند ! » . « 1 »
حذّاء
2 - كشى از علي بن محمّدبن قاسم حذّاء كوفى نقل كرده ، مىگويد : از مدينه بيرون شدم همين كه از ديوارهاى شهر به سمت عراق فاصله گرفتم ، ناگهان ديدم مردى سوار بر استر شهباء در ميان راه است ، به يكى از همراهانم گفتم : اين مرد كيست ؟ گفت : ابن الرضا عليه السلام مىگويد :
آهنگ او را كردم ، همين كه ديد به سمت او مىروم ، به خاطر من ايستاد ، به او رسيدم تا سلامى به او دهم ، او دستش را به طرف من دراز كرد ، سلام دادم و دست او را بوسيدم ، پرسيد : « تو كيستى ؟ » عرض كردم :
فدايت شوم ، يكى از مواليان شما هستم ! من محمّدبن علي بن قاسم حذّايم .
فرمود : « بدان كه عموى تو از حضرت رضا عليه السلام منحرف شد ! » .
مىگويد : عرض كردم : فدايت شوم ، از آن عقيده برگشت . فرمود : « اگر برگشته باشد كه باكى بر او نيست » نام عموى وى ابوبصير قاسم حذّاء و كنيه اين شخص ابو محمّد يحيىبن ابوالقاسم بود ! « 2 »
هامش
( 1 ) - كشى : ص 70
( 2 ) - رجال كشى : ص 403 .