روايت امام عليه السلام دربارهء مادر قائم عليه السلام
1 - صدوق به نقل از ابوالحسين محمّدبن بحر شيبانى آورده است ، مىگويد : در سال 286 وارد كربلا شدم و قبر غريب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم - امام حسين عليه السلام - را زيارت كردم و پس از فراغت راهى مدينة السلام ( بغداد ) شدم تا در فرصتى به زيارت مقابر قريش بروم ؛ در حالى كه گرماى نيمروز به شدت مىسوزاند و بادهاى سوزان برافروخته بود ! همين كه از آنجا به مشهد امام كاظم عليه السلام رسيدم و بوى تربت پوشيدهء از رحمت و پيچيده در بوستانهاى آمرزش و مغفرت را استشمام كردم خودم را با اشكهاى ريزان و نالههاى پياپى روى آن قبر مطهر انداختم در حالى كه اشك چشمانم را گرفته بود و جايى را نمىديدم همين كه اشكها را پاك كردم و از شدت گريهام كاسته شد چشمم را گشودم ناگهان پيرمرد كمر خميدهاى را ديدم كه شانه هايش كمانى شده و پيشانى و كف دستهايش پينه بسته بود به شخص ديگرى كه با وى كنار آرامگاه بود ، مىگفت :
برادرزاده ! عمويت از شرف و بزرگى به جايى رسيده است كه آن دو بزرگوار ( امام دهم و امام يازدهم ) تمام مسائل پيچيده غيبى و مهمات