غلام او را برداشت و برد و همچنان غلامى پس از غلامى را فرامىخواند و با آنها سخن مىگفت تا پنج فرزند و پنج غلام از نوع و زبان مختلف آمدند . « 1 »
55 - از على بن مهزيار نقل كرده است ، مىگويد : غلام خود را خدمت امام كاظم عليه السلام فرستادم وى ( از طايفه ) سقلابى بود غلام شگفت زده برگشت ، پرسيدم : پسرم ! چه شده است ؟ ! گفت : چگونه تعجّب نكنم كه امام عليه السلام همواره با من به زبان سقلابى سخن مىگفت گويى يكى از طايفهء ماست ، من گمان كردم بين آنها رفت و آمد داشته است ! « 2 »
56 - از هشام بن حكم در حديث بريههء نصرانى . . . « 3 »
57 - از على بن حمزه نقل كرده است ، مىگويد : مردى از دوستداران امام كاظم عليه السلام وارد شد و عرض كرد : فدايت شوم ! دوست دارم شما در نزد ما غذا ميل كنيد ! امام عليه السلام بلند شد تا به همراه او رفت ، وارد اتاقى شد داخل اتاق تختى بود روى تخت نشست ، زير تخت يك جفت كبوتر بود ، كبوتر نر با كبوتر ماده صدا و زمزمهاى داشت . و آن مرد رفت تا غذا بياورد ، برگشت ديد امام عليه السلام مىخندد ، عرض كرد : خداوند شما را خندان كند ! به چه چز مىخنديد ؟ فرمود : « اين كبوتر نر به اين كبوتر ماده مىگويد : اى آرامش دلم و اى عروسم به خدا كه براى من در روى زمين كسى محبوبتر ازتو نيست جز همين كه بالاى تخت نشسته است ! » مىگويد : عرض كردم : فدايت شوم ! مگر شما زبان پرندگان را مىدانيد ؟
فرمود : « آرى به ما زبان پرندگان را آموختهاند و از هر چيزى ما را
هامش
( 1 ) - بصائر الدّرجات : ص 333 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان : ص 340 . اين حديث را در بخش « امامان وارثان پيامبرانند » به شماره ( 3 ) نقل كرديم - م .