عرض كرد : فدايت شوم ! پس امروز چه كسى است : فرمود : « اگر بگويم مىپذيرى ؟ » گفت : آرى ، فدايت شوم ! فرمود : « منم آن امام » عرض كرد :
فدايت شوم ! پس دليلى بفرماييد تا من به آن استدلال كنم ! امام عليه السلام با دست خود به بوته خار مغيلانى اشاره كرد ، فرمود : « برو ! نزد اين درخت و بگو : بيا ! » مىگويد : رفتم و گفتم بهخدا سوگند كه ديدم زمين را مىشكافد آمد تا جلوى آن حضرت ايستاد سپس اشاره كرد ، او برگشت .
راوى مىگويد : او ايمان آورد و بعدها خاموشى گزيد ؛ كسى او را نديد كه حرف بزند ، پيش از آن خوابهاى خوب مىديد و به او نمايان مىشد ، بعدها رؤياها قطع شد ، تا اينكه شبى اما صادق عليه السلام را مثل عالم خواب ديد ، از قطع شدن رؤياها به آن حضرت شكوه كرد . فرمود : غم نخور كه مؤمن وقتى كه ايمانش راسخ گردد ، رؤيا از او برداشته مىشود . « 1 »
48 - همو از خالد بن نجيح نقل كرده است ، مىگويد : امام كاظم عليه السلام به من فرمود : « با كسانى كه سر و كار دارى در سال 174 بين خود و آنها را تصفيه كن تا نامهء من به تو برسد و ببين چه در دست تو است و چه چيز را براى من فرستادهاى و از كسى چيزى قبول نكنى ! » و امام عليه السلام به مدينه رفت و خالد پانزده روز در مكه ماند سپس از دنيا رفت . « 2 »
49 - از حسين بن موسى نقل كرده است ، مىگويد : عمويم محمّد بن جعفر . . . « 3 »
هامش
( 1 ) - بصائر الدّرجات : ص 254 . اين حديث را قبلًا در بخش امامت و ولايت نقل كرديم ولى چون تا حدّى متفاوت بود ناگزير اينجا نيز آورديم - م .
( 2 ) - همان : ص 265 .
( 3 ) - همان : ص 264 . اين حدث عين شمارهء ( 41 ) بود - م .