طواف بازمى داشتند تا تنها باشد ، در آن ميان كه مشغول طواف بود ناگهان مردى بيابانى به سمت كعبه شتافت و شروع كرد با او طواف كردن ! نگهبانان گفتند : اى مرد ! از مقابل خليفه دور شو ! اعرابى سر آنها داد كشيد و گفت : خداوند در اين مكان همه مردم را برابر دانسته و فرموده است :
« سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ »
هارون پس از شنيدن سخن آن مرد به نگهبانان گفت : از آن مرد دست بردارند ! پس هر چه هارون طواف مىكرد آن مرد پيشاپيش وى حركت مىنمود . هارون به سمت حجرالأسود رفت تا آن را ببوسد مرد بيابانى بر او سبقت گرفت و مانع از بوسيدن وى شد ، سپس هارون به طرف مقام رفت تا نماز بخواند ، اعرابى جلوى او نماز خواند .
همين كه هارون از نماز فارغ شد ، مرد بيابانى را طلبيد ! نگهبانان گفتند :
اميرالمؤمنين [ ! ] را درياب ! گفت : من نيازى به او ندارم تا نزد وى بروم ! بنابراين او سزاوارتر به آمدن نزد من است . هارون گفت : راست گفته است ، خود نزد وى رفت و به او سلام داد ، آن مرد جواب سلام وى را داد .
هارون گفت : اعرابى ! بنشينم ! گفت : اينجا مال من نيست تا از من اجازهء نشستن بخواهى ! بلكه اينجا خانه خداست كه براى بندگانش گمارده است اگر دوست دارى بنشينى ، بنشين و اگر دوست دارى به روى برو ! هارون نشست و گفت : واى بر تو اى مرد بيابانى ! همچون تو كسى مزاحم شاهان مىشود ! گفت : آرى ولى گوش من شنواست .
هارون گفت : من سؤالى دارم اگر نتوانى جواب دهى مىآزارمت ! گفت :
سؤال تو سؤال دانشجويى است ، يا سؤال سرزنشگرى ؟ هارون گفت :
بلكه دانشجويى است ، اعرابى گفت : در جاى كسى بنشين كه چيزى