خلاص مىكنى مرا از چنگ هارون رهايى بده ! » .
همين كه موسى بن جعفر عليهما السلام اين دعاها را خواند ، هارون از هيبت او ترسيد ، آنگاه دربان خود را صدا زد و گفت : برو داخل زندان و موسى بن جعفر را آزاد كن ! دربان رفت و در زندان را زد ، زندانبان پرسيد : كيست در مىزند ؟ گفت : خليفه ، موسى بن جعفر را مىطلبد ، او را از زندان خود بيرون كن و آزاد نما ! زندانبان فرياد زد : موسى ! خليفه تو را مىطلبد موسى عليه السلام بيمناك و ترسان برخاست درحالى كه مىفرمود : « در دل شب او مرا نمىطلبد مگر اينكه شرّى برساند ! » گريان و غمگين و نااميد از زندگى برخاست ، با بدن لرزان نزد هارون آمد و به او سلام داد و او جواب داد . سپس گفت : تو را به خدا سوگند آيا در دل اين شب دعايى كردهاى ؟ فرمود : « آرى » . پرسيد : چه بود دعايت ؟ فرمود : « تجديد وضو كردم و چهار ركعت نماز براى خدا خواندم و دستهايم را به طرف آسمان بلند كردم و گفتم : « آقاى من مرا از دست هارون و شرّ او خلاص كن ! » هارون گفت : دعايت را خداوند اجابت كرد اى دربان ! اين مرد را آزاد كن ! سپس جامههايى طلبيد و سه دست لباس به او داد و او را به اسب خود سوار كرد و گرامى داشت و نديم خود گردانيد سپس گفت : همان كلمات را بگو تا بنويسم سپس دوات و كاغذى خواست و اين كلمات را نوشت و موسى بن جعفر عليهما السلام در نزد هارون محترم و گرامى شد و هر روز پنجشنبه نزد وى مىرفت . « 1 »
هامش
( 1 ) - امالى طوسى : 2 / 36 .