بيابد و چنان كه منع غذا سبب اجل بود ، كثرت غذا هم سبب اجل بود . و آدمي روزگار دراز ، چنان شود كه غذا قبول نكند . و اگر چه « 1 » در ميان « 2 » اين قوّتها بر جاى بود ، امرى « 3 » خارج ، ظاهر شود ، چون زخمى رسيدن يا از بام بيفتادن هم « 4 » رسيدن اجل باشد . و شايستگى نفس حيوانى در اعتدال مزاج ، بسته است ، چون باطل شود ، اعتدال مزاج قبول نكند . پس قوّتها حسّ و حركت را و چون قبول نكند ، اعضاء از وى محروم ماند و معطّل شود ، بىحسّ و حركت بماند . و گويند بمرد . و اين حالت را عبارت مرگ دهند ، و فراهم آرندهء اين اسباب ، تا اين مزاج از اعتدال بيفتد ، فرشتهايست از فرشتگان حقّ كه أو را ملك الموت خوانند .
پس ازين گفت خواجه كه ، به اشارت گفت : من رسول فرستم تا اين بند از شما بردارد .
هامش
( 1 ) - و اين .
( 2 ) - ميانه .
( 3 ) - چون امرى .
( 4 ) - بيفتادن هم .