ظاهر است كه اگر مدد فيض أو نبود آدمي را ياراى آن نبود كه اين دليرى نمايد .
و آنك گفت قادر نبود بر حلّ دام مگر آن كس كه بسته باشد يعنى كه اسباب كه ميان نفس و بدن علايق دادهاند و بر وفق استعداد مزاج اين نفس را با آن صحبت دادهاند هم ايشان توانند كه اسباب مفارقت نفس و بدن را مهيّا گردانند و ترا ببايد شناخت كه آدمي را دو نفس است يكى ناطقه و ديگرى حيوانى ، و منبع نفس حيوانى دل است و وى چون بخارى لطيف است از اخلاط باطن حيوان و وى را مزاجى معتدل حاصل بايد و وى از دل به واسطه عروق ضوارب كه آن را نبض و حركت باشد به دماغ و جمله اندامها مىرسد اين نفس حيوانى كمال حس و حركت است چون به دماغ رسد حركت وى كم شود ، اعتدال حاصل آيد و چشم و گوش و ديگر حواس از وى قوّت پذيرند . اگر در بعضي از عروق سدّه و بندى افتد آن عضو كه مؤخّر اين سدّه باشد معطّل شود و در وى حسّى و حركت نماند و اطبّا اين عضو را مفلوج خوانند و علاجش گشاده شدن سدّه باشد و پيش ازين ياد كرديم حكم قوّت غاذيه و ناميه و مولّده و آنك قوّت ناميه چون تباه شود اجل ببايد چنانك ( ترك ) مضغ غذا سبب اجل بود كثرت غذا هم سبب اجل بود و آدمي به روزگار دراز چنان شود كه غذا قبول نكند و اگر چه در ميانه اين قوّتها بر جاى بود چون امر خارج ظاهر شود چون زخمى رسيدن يا از بام بيفتادن هم رسيدن اجل باشد و شايستگى نفس حيوانى در اعتدال مزاج بسته است . چون باطل شد اعتدال مزاج قبول نكند نفس قوّتهاى حس و حركت را و چون قبول نكند اعضا از وى محروم ماند و معطّل شود و بىحسّ و حركت بماند و گويند بمرد و اين حركت را عبارت مرگ دهند و فراهم آرنده اين اسباب تا اين مزاج از اعتدال بيفتد ، فريشتهايست از فريشتگان حق كه أو را ملك الموت خوانند . پس ازين
رسالة الطير ( با ترجمه ودوشرح سهلان ساوي 540 ق وشارح گمنام ) — صفحة 109
مساهمون: أبو علي سينا
ص١٠٩