تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالة الطير ( با ترجمه ودوشرح سهلان ساوي 540 ق وشارح گمنام ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
يعنى آن قوّت را از كار بازداشتيم تا ما را فراموش شد و غافل شديم كه نفس ما از مصاحبت أو با بدن جز تدبير بدن كارى ديگر نتواند كرد . پس نگاه كردم من روزى از ميان دام گروهى را ديدم از مرغان كه پر و بال خويش از قفص و دام بيرون كشيده بودند و مىپريدند يعنى كه جماعتى را از حكماى بزرگ ديديم كه ايشان را اندك قوّه عامله ايشان به تدبير بدن مشغول بود . فرصت جسته بودند و قوّت عالمه را تمكين داده از فيض مفارق و آنچه گفت اثر حلقه دام در پاىهاى ايشان ظاهر بود يعنى كه علايق نفوس ايشان با بدن ثابت بود و آنك گفت اثر نه بدان حدّ بود كه ايشان را از پريدن باز مىداشت و نه بدان اندكى بود كه ايشان را پريدن مهمنّا و صافي بود يعنى كه التفات نفس ايشان با بدن نه بدان حدّ بود كه ايشان را از ادراك و اكتساب علوم باز مىداشت و نفس ايشان به حكم علائقى كه با بدن داشت آن قوّت نداشت كه جمله معقولات به كمال و تمام بىقصور و نقصان حاصل تواند كرد . پس اين علايق نفس با بدن تا بدان حدّ بود كه مانع بود نفس را از ادراك معقولات كه مفارقت را هست به فيض از ايشان به كمال و تمام قبول كند و آنجا كه گفت من اين گروه را بدين حالت بديدم مرا ياد آمد آنچه من از حال خويش فراموش كرده بودم و آنچه من با آن الف گرفته بودم جهان بر من منغص شد يعنى كه بدانستم كه كمال آدمي در معقولات است نه در تدبير و سياست بدن پس خواستم كه گشاده شوم از بسيارى اندوه يعنى كه اندوهگين شدم از آنك قوّت عالمه نفس را از كار بازداشته بود . پس از قفس آواز دادم ايشان را كه نزديك آئيد به من تا تمام سخن گويم يعنى كه من از ايشان مدد خواستم و اعانت ، ايشان از من بگريختند يعنى نخواستند كه ايشان را از من اخلاق بد حاصل آيد و ايشان را با أهل دنيا التفات و اشتغال بود و كسى ايشان را بىفايده از مهمّ ايشان باز دارد . پس