تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالة الطير ( با ترجمه ودوشرح سهلان ساوي 540 ق وشارح گمنام ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
حدود وسطى از فيض الهى آيد و بود كه بىاستعمال و تقليب فكر آيد و باشد كه ناگاه مر ديوان باز خورد بىآنك به هر دو طرف التفات كند و هر چند كه سفر مرد را ارتفاع خيال كمتر بود صيد حدود وسطى به دام فكر كمتر بود و بر عكس و اين عوايق كه ازين باز دارد الّا اسباب بدنى نبود و چون طرفى از استعداد حاصل بود و عايق برخيزد بعد از مفارقت به غايت آسانى حاصل آيد و بود كه با مصاحبت نفس با بدن نفس را ضربى از اتصال به مبادى حاصل باشد و أو را ضربى از آن لذّت به حاصل آيد و اگر نيز اندك و آميخته بود ، چون اين معانى چنانك بايد كسى تصور كند اين حكايت شيخ از عقل دور نشناسد چه اين حكايت مبنى است از كمال احالت أو بدين علوم و ظاهرتر از آنست كه آن را بدين شرح حاجت باشد و أو مؤيّد من عند اللّه بود و پيش ازين ياد كرديم كه در هر علمى مثل اين كس سخت قليل عدد و عزيز وجود باشد و چون تفاصيل اين امور ياد كرده شد محصّل اين مفصّل آن تواند بود كه بدين دام و قيد علايقى را مىخواهد كه نفس را بود با بدن و اين حلقات دام بود و نفس را از اين علايق من حيث الحقيقة رنجى بود اگر چه در اكتساب اوايل معقولات بدان حاجتمند است ، امّا عايق نفس از ادراك حقايق معقولات جزوى نيست و هر كه بدين علايق قانع گردد و با اين الفت گيرد چون مرغى بود مقيّد دام و قفص و آن مرغانى كه ازين دام رهائى جسته باشند و اثر دام بر ايشان ظاهر بود و خلاصى كلّى بدان مقرون نباشد عبارت از استاذان و كلماست و ما يحتاج مبذول دارند و گفت چون من اين گروه را ديدم مرا ياد آمد آنچه فراموش كرده بودم يعنى مرا شوقى حاصل آمد به تحصيل كمال و دانستم كه آنچه با آن الفت گرفته بودم و بال و رنج من است بدان سبب عيش بر من منغّص شد و مثل اين حالت كه ايشان را بود مرا آرزو كرد تا خواستم كه از شوق هلاك شوم از نقص آواز دادم كه نزد من آئيد ، ايشان از من دورى جستند . اين عبارت است از آنك