فيض مىپذيرد و مادام كه در بدن بود به جز تدبير خويش نتواند كرد و اگر نيز كسى بيدارتر باشد و خواهد كه أو را از اين علايق نجات باشد نتواند بود الّا به قوّت معلوم و آن ، آن وقت بود كه قوّت غاذيه عاجز گردد بعد از عجز قوّت مولده و ناميه و يا برخى ديگر از اسباب اجل ظاهر شود .
« بيان أحوال نفوس در سعادت و شقاوت »
و بدانك أحوال نفوس ناطقه منقسم شود در قوّت عالمه و قوّت عامله و جماعتى باشند از مردم كه قوّت عالمه أو تصور معقولات راست كند و نيز قوّت عامله أو مستولى بوده باشد بر قواى بدنى و اين مرتبه انبيا و اولياء باشد و غير ايشان چون صدّيقان و حكماى متديّن ، و باشد كه نفس أو تصور معقولات نكرده باشد از قصور استعداد يا غير آن و قوّت عامله أو هم معطّل بوده باشد ازو و نه فعل و استيلا حاصل آمده باشد و نه نيز انفعال و به مرتبه صبيان و ابلهان و مجانين بود .
و نفس باشد كه عالمه أو تصور معقولات نكرده باشد امّا قوّت عامله أو ملكه فاضله و خلق جميل أو را حاصل كرده باشد و اين مرتبه صلحا الناس باشد كه ايشان را پارسا خوانند .
و نفس بود كه قوّت عالمهء أو تصور معقولات نكرده باشد ، بل تصور صورنا راست كرده باشد و أو را هيأت جهل مركّب حاصل باشد و اعتقاد فاسد دارد و اخلاق نيكو ندارد و لكن اين حال ضالّان و هالكان بود بعد از وفات معاقب باشند و اگر با عقيدت بد اخلاق بد دارد حال تير از آن باشد و اگر كسى بود مشتاق به تحصيل كمال و اخلاق خوب دارد و لكن تقصير كند و باز آن آمرزو و نياز مفارقت كند ، حال أو بد بود و به نوعي از عذاب معذّب بود بعد از مفارقت و اگر با اين شوق اخلاق بد دارد بتر و اگر بعضى