اذان گفتند ، عايشه بيرون شد و گفت : يا عمر ! برو با مردم نماز بخوان ، عمر گفت : پدرت از من سزاوارتر است . عايشه گفت : راست گفتى ولى او مرد دلنرمى است من نمىپسندم كه مردم بر او بپرند ؛ بنابراين تو خود نماز بخوان ! عمر گفت : بلكه همو نماز بخواند و من هم از او حمايت مىكنم اگر كسى به او اعتراض كرد يا حركتى از كسى سر زد ! با اينكه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم از هوش رفته و من تصور نمىكنم كه به هوش بيايد و آن مرد - على - هم گرفتار اوست ! بنابراين پيش از اينكه به خود بيايد او را ( ابوبكر را ) براى نماز بفرست زيرا اگر پيامبر بههوش آيد من بيم آن را دارم كه على را مأمور خواندن نماز كند ، من مناجات او ( نجواهاى او ) را از آغاز شبش شنيدم . در آخر سخنانش گفت : الصّلواة الصّلواة ! پس ابوبكر بيرون آمد تا با مردم نماز بخواند ، مردم به او اعتراض كردند ، بعد گمان كردند كه به دستور سول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است ، هنوز تكبير نگفته بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به هوش آمد . فرمود : عباس را صدا بزنيد ! او را صدا زدند ، عباس با على زير بغلهاى پيامبر را گرفتند و بردند با مردم نماز خواند ، البته در حال نشسته سپس بلند كردند و روى منبرش قرار دادند كه پس از آن ديگر روى منبر نرفت ! و تمام اهل مدينه از مهاجر و انصار جمع شدند حتى زنان پردهنشين گردن كشيدند عدّهاى گريه مىكردند و گروهى ناله و فرياد مىكشيدند و جمعى استرجاع مىگفتند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لحظهاى سخن مىگفت و لحظهاى ساكت مىشد . از جمله مطالبى كه در اين خطبهاش فرمود ، اين بود : اى تودهء مهاجر و انصار و هر كه امروز و اين ساعت از جن و انس حضور دارد ، بايد حاضران به غايبين برساند : بدانيد كه من در ميان شما كتاب خدا را بجا گذاشتم كه
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 433
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٣٣