در « فيد » « 1 » ديدم كه ظرف ( مشك كوچك ) را پر از شن بيابان مىكند و مىنوشد ! از آن بابت شگفتزده شدهام ، از او خواستم مرا هم بنوشاند و نوشاند ، ديدم آرد نرم آميخته با شكر است ! همين داستان را به شعر درآوردهاند :
از شقيق بلخى آنچه را كه از او ( امام ) مشاهده كرده
و آنچه را كه به چشم خود ديده بپرس !
گويد : چون راهى حج بودم كسى را ديدم
لاغر اندام و رنگ پريدهء گندمگون
تنها حركت مىكرد بىزاد و توشه
و من همچنان دربارهء او مىانديشيدم
گمان كردم او از مردم گدايى مىكند !
و ندانستم كه او خود حج اكبر است !
سپس وقتى كه فرود آمديم او را ديدم
بىهيچگونه تقيّدى « 2 » روى شنهاى سرخرنگ
شنها را داخل ظرف مىريزد و مىنوشد !
او را درحالى صدا زدم كه عقلم سرگردان بود
جرعهاى بر من بنوشان ! چون مرا نوشاند
ديدم آرد نرمى است آميخته با شكر
از حاجيان پرسيدم : اين كيست ؟
هامش
( 1 ) - نام منزلى در بين راه مكه ( لسان العرب : 3 / 342 ) - م .
( 2 ) - عبارت « دون قيد » ترجمه شد ولى محتمل است « دون فيد » يعنى نزديكى فيد باشد - م .