گفت ، بهخدا كه با همين كارد بند تا بندت را از هم جدا مىكنم ! راوى مىگويد : بيمارى بر او مستولى شد ، مدّتى ماند سپس مرد و آن مرد از كشته شدن خلاص شد و از چنگ او بيرون بردند .
احمد بن عبيداللَّه بن عمار از يكى از طالبيان نقل كرده است ، مىگويد :
چون اصحاب « فخّ » كشته شدند ، موسى بن عيسى در مدينه جلوس كرد و به مردم دستور حمله بر آل ابىطالب را داد مردم بر ايشان هجوم بردند تا آنجا كه هيچكس از ايشان باقى نماند . مىگويد : يك نفر از ايشان به نام موسى بن عبداللَّه مانده بود ، موسى بن عبداللَّه بهدنبال اين فجايع درحالى كه زره و تنپوش درشتى داشت و در پاهايش كفشى از پوست شتر پژمرده و خاكآلود آمد تا بامردم نشست و به وى ( موسى بن عيسى ) سلام نداد ، كنار او سرى بن عبداللَّه از فرزندان حرث بن عباس بن عبدالمطّلب نشسته بود ، به موسى بن عيسى گفت : اجازه بده تا من راز او را فاش كنم و او را معرّفى نمايم ! موسى گفت : من دربارهء تو از او مىترسم ! گفت : مرا اجازه دهيد ! او را اذن داد ، او گفت : اى موسى ! جواب داد : من گوش مىدهم ، حرفت را بزن ! گفت : كشته شدن ستمگر را چگونه ديدى ؛ كسى را كه شما او را در برابر پسرعمويتان كه به شما احسان مىكرد بازنداشتيد ! موسى گفت : من در آنباره مىگويم :
عموزادگانِ ما ! مازاد خونهاى ما را بازپس دهيد
تا شبتان بخوابد يا ملامتگران ما را ملامت نكنند
زيرا ما و شما و آنچه ما بين ما بود همانند
وامدارى است كه وام خود را بالاجبار ادا مىكند ! « 1 »
هامش
( 1 ) - مقاتل الطالبيّين : ص 294 .