احسان شما را قبول كردم ! و به سلامتى برگرد و در اينباره ديگر به من مراجعه نكنيد ! مخارق دست امام عليه السلام را بوسيد و برگشت . « 1 »
10 - شيخ صدوق از ريان بن شبيب نقل كرده است ، مىگويد : از مأمون شنيدم كه مىگفت : من همواره اهلبيت عليهم السلام را دوست داشتم ولى نزد رشيد بهخاطر نزديكى به وى اظهار عداوت مىكردم و چون هارون به حج عزيمت كرد ، من ، محمّد و قاسم همراه او بوديم همين كه به مدينه رسيد مردم اجازه ورود گرفتند و آخرين كسى كه اذن ورود داده شد موسى بن جعفر عليهما السلام بود .
چون چشم هارون به وى افتاد ، حركت كرد و چشم وگردنش را به سمت او كشيد تا اينكه داخل خانهاى شد كه هارون آنجا بود ، همين كه نزديك شد هارون سر زانو نشست ، با او معانقه كرد سپس رو به سمت او نمود و گفت : يا ابالحسن حالتان چهطور است ؟ خانوادهء خودتان و خانوادهء پدرتان چطورند ؟ شما چطوريد و حالتان چگونه است ؟ همچنان او مىپرسيد و ابوالحسن مىگفت : خوب ، خوب .
چون او برخاست هارون خواست حركت كند ، ابوالحسن عليه السلام او را قسم داد و بهجاى خود نشاند ، با وى معانقه كرد و بدرود گفت و خداحافظى نمود .
مأمون مىگويد : من با جرأتترين فرزندان پدرم بودم ، همين كه ابوالحسن موسى بن جعفر عليهما السلام بيرون رفت به پدرم گفتم : يا اميرالمؤمنين [ ! ] من شما را ديدم با اين مرد رفتارى كرديد كه با هيچ يك
هامش
( 1 ) - عيون الأخبار : 1 / 88 .