تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
9 - همو از سفيان بن نزار نقل كرده است ، مىگويد : روزى بالا سر مأمون ايستاده بودم ، گفت : آيا مىدانيد كه چه كسى تشيّع را به من آموخت ؟ مردم همگى گفتند : نه به‌خدا سوگند كه نمىدانيم . گفت : هارون به من آموخت ، پرسيدند چگونه درحالى كه هارون اهل‌بيت را مىكشد ؟ مأمون گفت : اهل‌بيت را به‌خاطر سلطنت مىكشد ، چرا كه سلطنت عقيم است . من سالى با وى ( هارون ) به حج رفتيم همين كه به مدينه رسيديم به دربانش پيغام داد : هرگز نبايد از اهل مدينه و مكه از مهاجران و انصار و بنىهاشم و ساير قبايل قريش وارد شودمگر نسب خودش را بگويد . و چنين بود كه هرگاه كسى وارد مىشد ، مىگفت : من فلانى پسر فلانى هستم تا به جدّش از هاشمى يا قريشى ، مهاجر و يا انصار مىرسيد آن وقت پنجاه هزار دينارو كمتر ، تادويست دينار به‌قدر شرف و هجرت پدرانش به او جايزه مىداد . من روزى ايستاده بودم ، ناگهان فضل بن ربيع آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين [ ! ] مردى جلوى منزل است خود را معرفى مىكند كه موسى بن جعفر بن‌محمّدبن على بن حسين بن على بن ابىطالب عليهم السلام است ! رو به سمت ما آمد و ما بالا سر هارون با امين و مؤتمن و ساير سران سپاه ايستاده بوديم . هارون گفت : مواظب خودتان باشيد ! سپس به فضل گفت اذن ورود بده ! و نبايد از مركبش پياده شودمگر روى بساط من درحالى كه من همين‌طور در جاى خودم هستم ، فرود آيد ! ناگهان پيرمرد زردچهره‌اى كه عبادت چنان او را ضعيف كرده بود كه گويى پوست خشكى است ، صورت و بينيش از سجدهء زياد زخم شده بود ! چون هارون را ديد خودش را از الاغى كه سوار بود انداخت ، هارون
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 122 | الشيخ عزيز الله عطاردي / عطائى