ماند تا او را ديد و آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وصيّت كرده بود به او گفت . « 1 »
78 - ابوجعفر طبرى از محمّدبن اسحاق به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است ، فرمود : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تصميم بر حركت به سمت قبيله هوازن گرفت تا با آنها رودررو شود ! به آن حضرت گفتند : صفوان بن اميّه چندين زره و اسلحه دارد ! از اين رو كسى را نزد وى فرستاد ، او كه در آن روز مشرك بود ، فرمود : « ابواميّه ! اسلحههاى خودت را به ما عاريه بده تا فردا با دشمن خود روبرو شويم ! صفوان گفت : يا محمّد ! مىخواهى غصب كنى ( به زور بگيرى ) ؟ فرمود : نه ، بلكه عاريه با قيد ضمانت تا بازگردانيم . گفت : بنابراين اشكالى ندارد ، صد زره مناسب با سلاح به آنها داد ، پنداشتند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از او خواسته است تا حمل آنها را نيز خود عهدهدار شود ، او چنان كرد .
ابوجعفر ( امام باقر ) عليهما السلام فرمود : يك سال گذشت آن عاريهء تضمين شده بازگردانده شد . » . « 2 »
79 - همو از ابن اسحاق به نقل از امام باقر عليه السلام نقل كرده است ، مىفرمايد : « مردى به نام ذوالخويصره از قبيلهء بنى تميم آمد و بالاى سر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم - كه به مردم عطايايى مىداد - ايستاد و گفت : يا محمّد ! من ديدم امروز چه كردى ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : آرى ، چگونه ديدى ؟
گفت : نديدم كه عدالت كنى ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خشمگين شد سپس فرمود :
واى بر تو ! اگر عدالت پيش من نباشد پس نزد چه كسى مىتواند باشد ؟ ! عمربن خطاب با شنيدن سخن آن مرد ، گفت : يا رسول اللَّه ! آيا او را نكشم ؟
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه : 15 / 277 .
( 2 ) - تاريخ طبرى : 3 / 73 .