مقدارى از آن بر سر و صورتم مىپاشيدم و بر مىگشتم ! به طرف دريا رفت ناگهان ماهىگيرى را ديد كه تور خود را انداخت و بيرون آورد ، تنها يك ماهى كوچك داخل آن بود ، نزد وى به قدرى ماهى ماند كه پژمرده و بدبو مىشد ، مرد عابد به وى گفت : همين ماهى را به من به فروش تا اين رشته را به تو دهم در تور خود از آن استفاده كنى ! ماهىگير قبول كرد .
او ماهى را گرفت و نخها را به وى داد و ماهى را به خانه برد و ماجرا را به زنش گفت . زن ماهى را گرفت تا بيارايد . همين كه او را شكافت از شكم آن مرواريدى پيدا شد ، همسرش را صدا زد و آن را نشان داد . عابد مرواريد را برداشت و به بازار برد ، به بيست هزار درهم فروخت و آن پول را به خانه برگرداند و به زمين گذاشت ناگهان گدايى در زد و گفت :
اى اهل خانه خدا شما را بيامرزد ! به من مستمند صدقه بدهيد !
آن مرد گفت : بيا داخل ! او وارد شد . مرد گفت : يكى از اين دو كيسه را بردار ! او يكى از آنها را برداشت و رفت ، زنش گفت : سبحان اللَّه ما كه مالدار شديم ناگهان نصف مال ما رفت ! و فاصلهاى نشد كه شخص ديگرى در زد ! مرد عابد به او گفت : وارد شو ! او وارد شد و كيسه ( قبلى ) را جاى خود گذاشت و گفت : گوارايت ! بخور كه من فرشتهاى از فرشتگان پروردگار توام ، خداوند خواست تا تو را بيازمايد و ديد كه سپاسگزارى ! سپس به راه خود رفت . » . « 1 »
هامش
( 1 ) - كافى : 8 / 385 .