و جاهاى ديگر جمع كرد سپس نگاهى كرد ديد نه شمشيرى زدند و نه نيزهاى تا به هزيمت رفتند !
بار ديگر خداوند به او وحى كرد : قوم خودت را براى جنگ دعوت كن ! كه به زودى آنها را يارى مىكنيم ! آنها را دعوت كرد ، گفتند : شما وعدهء پيروزى داديد در صورتى كه ما پيروز نشديم ! خداى تعالى به او وحى كرد : يا جنگ را برگزينند و يا آتش دوزخ را ! عرضه داشت : پروردگارا ! جنگ در نظر من بهتر از آتش است پس آنها را فرا خواند و سيصد و سيزده تن به شمار اهل بدر قبول كردند ، باز ديد شمشير زدند و نه نيزه ، ولى اين بار خداوند آنها را پيروز كرد . » . « 1 »
داستان عابد
16 - محمّدبن يعقوب ( كلينى ) از ابوحمزه به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است ، فرمود : « ميان بنى اسرائيل مرد عابدى بود ، معاملهگر ( مزد عملش را نقد دريافت مىكرد ) به هيچ چيز توجّه نمىكرد ولى چيزى به او مىرسيد ، همسرش مال خود را به او انفاق كرد تا تمام شد هيچ چيز برايش نماند ، يك روز از روزها گرسنه ماند ، يك مقدار رشتهء پشم به وى ( عابد ) داد و گفت : چيز ديگرى ندارم ، آن را ببر و به فروش و براى ما چيزى بخر تا بخوريم ! آن مرد آن مقدار رشته را برد تا بفروشد ديد بازار بسته است و ديد مشترىها از محل كار برخاستهاند و برگشتهاند !
با خود گفت : خوب بود سراغ اين آب مىرفتم و وضو مىگرفتم و
هامش
( 1 ) - كافى : 8 / 381 .