تو اعتراف كنم ؟ يزيد با شنيدن سخن او گفت : به خدا سوگند اگر چنان اعترافى را نكنى مىكشمت !
آن مرد گفت : كشتن تو مرا از كشتنت حسينبن على عليهما السلام فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بالاتر نيست يزيد پس از آن جواب دستور قتل او را داد . » . « 1 »
8 - از عبدالملك بن اعين نقل كرده است ، مىگويد : از نزد امام باقر عليه السلام بلند شدم و به دستهايم تكيه دادم و گريستم فرمود : « چرا گريه مىكنى ؟ » گفتم : من اميدوار بودم هنوز كه توانى دارم اين امر ( دولت حقه ) را ببينم !
فرمود : « آيا شما راضى نيستيد كه دشمنانتان يكديگر را بكشند و شما در خانههايتان درامان باشيد ؟
البّته اگر آن طور بشود به هر مردى از شما قوّت چهل نفر داده خواهد شد و دلهاى شما مانند آهن آبديده مىشود اگر در برابر كوهها قرار گيريد هر آينه كوهها را از جا بكنيد و شما برپا دارندگان كره زمين و خزانه داران آن خواهيد بود » . « 2 »
9 - همو از زراره نقل كرده است ، مىگويد : امام باقر عليه السلام داخل مسجدالحرام بود ، صحبت از بنىاميّه و حكومت آنها شد يكى از اصحاب عرض كرد : ما اميدوار بوديم شما صاحب ايشان ( زمامدار جامعه ) شويد و خداوند اين امر را به دست شما ظاهر كند ، فرمود : « من آن صاحب شما نيستم و خوشحال نمىشوم كه سرپرست آنها باشم ، سرپرست آنها زنازادگانند . همانا خداى متعال از آخر آفرينش آسمانها و زمين هيچ سال و روزى را كوتاهتر از سالها و روزهاى ( حكومت ) ايشان نيافريده است ،
هامش
( 1 ) - كافى : 8 / 234 .
( 2 ) - همان : 8 / 294 .