مىفرمود : « چون مروان به دنيا آمد ، او را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرضه كردند تا برايش دعا كند ! او را نزد عايشه بردند تا ( به پيامبر عرضه كند كه ) براى او دعا كند ، همين كه عايشه او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برد ، فرمود :
« اين چلپاسه پسر چلپاسه ( وزغ ) را از نزد من ببريد ! » راوى مىگويد : من نمىدانم جز اينكه فرمود : « پيامبر او را لعنت كرد ؟ ! » . « 1 »
6 - از ابوالعباس مكى نقل كرده است ، مىگويد : از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مىفرمود : « عمر ، اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد ، پرسيد : شما اين آيه :
« بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ »
« 2 » را به عنوان كنايه و تعرّض به من و رفيقم مىخوانى ؟ فرمود : آيا به تو خبر ندهم كه اين آيه دربارهء بنىاميّه نازل شده است :
« فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ »
« 3 » ؟ پس از شنيدن سخن على عليه السلام گفت : دروغ گفتى ، بنىاميّه از تو بهتر صلهء رحم دارند ! در حالى كه تو جز دشمنى با بنى تيم و بنى عدى و بنى اميه را ابا دارى » « 4 »
7 - از بريدبن معاويه نقل كرده است ، مىگويد : از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مىفرمود : يزيدبن معاويه وارد مدينه شد و قصد رفتن حج را داشت ، دنبال مردى از قريش فرستاد ، او آمد ، يزيد به وى گفت : آيا اقرار دارى كه بردهء منى اگر خواستم تو را مىفروشم و اگر بخواهم آزادت مىكنم ؟ آن مرد گفت : يزيد ! به خدا سوگند كه در ميان قريش تو از نظر شخصيّت محترمتر از من نيستى ؛ نه پدرت در جاهليت از پدر من بالاتر بود و نه در اسلام و نه در ديانت بالاتر از منى و نه در خوبى پس چگونه به پيشنهاد
هامش
( 1 ) - كافى : 8 / 238 .
( 2 ) - قلم / 6 : كه كدام از شما ديوانهاند !
( 3 ) - محمّد / 22 : اگر ( از اين دستورها ) روگردان شويد جز اين انتظار مىرود كه در زمين فساد و قطع رحم كنيد .
( 4 ) - كافى : 8 / 239 .