تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
آستانه مرگ قرار گرفت ، پسرش را طلبيد و گفت : پسرم ! تو كه از آنچه من داشتم دورى كردى و كمتر علاقه داشتى و هيچ وقت چيزى از من نپرسيدى امّا همسايه مىآمد و از من مىپرسيد و ياد مىگرفت و به خاطر مىسپرد ، اگر چيزى احتياج داشتى نزد او برو و به همسايه بگو ! و او را به همسايه‌اش معرفى كرد ، پس از مدّتى مرد ( عالِم ) از دنيا رفت و پسرش ماند . پادشاه آن زمان خوابى ديد ، از آن مَرد پرسيد ، گفتند : او مُرد ، پادشاه گفت : آيا فرزندى از خود باقى گذاشته است ؟ گفتند : آرى يك پسر از خود بجا گذاشته است ! پادشاه گفت : او را نزد من بياوريد ! دنبال او فرستادند تا نزد پادشاه بيايد ! آن پسر گفت : به خدا من نمىدانم براى چه پادشاه دنبال من فرستاده است ! من علمى ندارم ، اگر از من چيزى بپرسد من رسوا خواهم شد ! از وصيت پدرش يادش آمد ، نزد آن مردى آمد كه از پدرش چيز ياد مىگرفت ، به او گفت : پادشاه دنبال من فرستاده تا چيزى از من بپرسد و من نمىدانم چرا نزد من فرستاده است در صورتى كه پدرم مرا فرمان داد تا در صورت نياز پيش تو بيايم . آن مرد گفت : من مىدانم براى چه نزد تو فرستاده است ؛ اگر به تو خبر دهم ، هر چه خدا براى تو مقرر كرده است بين من و تو برابر باشد ! پسر گفت : خيلى خوب . او را قسم داد و اطمينان گرفت كه به قولش عمل كند پسر هم اطمينان داد . پس به او گفت : پادشاه مىخواهد دربارهء خوابى كه ديده است : اكنون چه زمانى است ، از تو بپرسد ؟ تو در جواب بگو : زمانِ گرگ است . پسر نزد پادشاه رفت ، پادشاه پرسيد : دانستى براى چه دنبال تو فرستاده‌ام ؟ گفت : آرى به دنبال من فرستاده‌اى ، مىخواهى راجع به
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 349 | الشيخ عزيز الله عطاردي / عطائى