فرمود : تو چه نام دارى ؟ گفت : جبرئيل . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين را دانست و رفت به سراغ گوسفندانش و به هيچ روييدنى و سنگ و كلوخى نگذشت مگر به وى سلام داد . » . « 1 »
42 - مجلسى از امام باقر عليه السلام نقل كرده است ، فرمود : « از پدرم شنيدم كه مىفرمود : از پدرانم شنيدهام كه مىگفتند : در ميان قريش زن كاهنى به نام جرهمانيه بود و او پسرى داشت كه از همهء قريش بتپرستتر بود و چون شبى فرا رسيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به دنيا آمد . زن جنيّهاى كه با او ارتباط داشت نزد وى آمد ، جرهمانيه به وى گفت : بين من و تو ، كسى با شعاعى از نور فاصله شده است . ( او گفت : ) آرى هر كه داخل آن نور باشد نجات يافته و هر كه از آن نور تخلّف كند ، هلاك شده است . احمد صاحب آن پرچم بزرگ و آن عزّت ابدى مىباشد . در حالى كه پسر آن زن اين حرفها را مىشنيد .
همين كه شب دوم شد ، همان حرفها را تكرار كرد و رفت و چون شب سوم شد ، همان سخنان تكرار شد . ، پرسيد : واى بر تو ، احمد كيست ؟ زن جنيّه گفت : پسر عبداللَّهبن عبدالمطّلب يتيم قريش صاحب عظمت و الا و نور ساطع . همين كه اين سخن را گفت : وى نگاهى به بت خويش كرد ، گاهى مىرفت و گاهى برمىگشت و مىگفت : واى بر من از دست اين نوزاد ، بتها نابود شدند !
امام عليه السلام فرمود : « پس جرهمانيه با شنيدن اين سخن همواره به حال خود ندبه و زارى مىكرد . » « 2 »
هامش
( 1 ) - الثّاقب فى المناقب : ص 68 .
( 2 ) - بحارالأنوار : 15 / 297 .