سپس خود كنار كعبه آمد و به سجده رفت و شنيدم كه در حال سجده مىگفت : « آقاى من ! به حق محبّت و دوستيت به من ، باران را بر ايشان نازل فرما ! » .
مىگويد : هنوز سخنان امام عليه السلام تمام نشده بود كه باران همچون دهانهء مشك برايشان فرو ريخت .
گفتم : اى جوان ! از كجا دانستى كه خدا تو را دوست مىدارد ؟
فرمود : « اگر دوستم نمىداشت به ديدارش نمىطلبيد و چون طلبيده است دانستم كه دوستم مىدارد ، از اين رو به خاطر دوستيش مرا درخواست كردم و او نيز اجابتم فرمود . » .
سپس از ما دور شد در حالى كه مىگفت :
« هر كه پروردگارش را بشناسد و خداشناسيش * او را بىنياز نگرداند ، نگون بخت است !
آنچه در راه طاعت خدا رسيده و آنچه ديده است * به او ضرر و زيانى نرسانده است
بنده بدون پاكيزگى چه مىتواند بكند ؟ * عزّت ، تمام عزّت از آن پرهيزگار است ! »
از مردم پرسيدم ، گفتم : اى مردم مكه ! اين جوان كيست ؟ گفتند : علي بن حسينبن علي بن ابىطالب عليهم السلام . « 1 »
11 - همو به اسناد خود از جعفربن محمّد به نقل از پدرش ، از جدش علي بن حسين عليهم السلام آورده است . فرمود : « ماييم ائمهء مسلمين و حجّتهاى الهى بر جهانيان ، بزرگ مؤمنان و پيشواى روسفيدان و سرپرستان افراد
هامش
( 1 ) - احتجاج : 2 / 47 .