و در اين ماجرا آزمايش سختى از سوى پروردگارتان براى شما بود ! » .
همين كه يزيد به منزلش برگشت ، علي بن حسين عليهما السلام را خواست و گفت : آيا با پسرم خالد ، كشتى مىگيرى ؟
امام عليه السلام فرمود : « كشتى من با او را چه مىكنى ؟ چاقويى به من بده و يك چاقهو هم به او بده تا آنكه نيرومندتر است ناتوان را بكشد ! » .
يزيد با شنيدن اين سخن آن حضرت را به آغوش كشيد سپس گفت : از مار جز مار نمىزايد ! گواهى مىدهم كه تو پسر علي بن ابىطالبى !
آنگاه علي بن حسين عليهما السلام فرمود : « يزيد ! به من اطلاع دادند كه مىخواهى مرا بكشى بنابراين اگر ناگزير از كشتن منى با اين زنان كسى را همراه كن تا آنها را به حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برساند ! » .
يزيد ( لعنةاللَّه عليه ) گفت : كسى جز تو آنها را به مدينه نمىرساند . خدا پسر مرجانه ( ابنزياد ) را لعنت كند ! به خدا سوگند كه من به او دستور كشتن پدرت را نداده بودم و اگر من بجاى او سرپرستى جنگ را داشتم او را نمىكشتم ! سپس او را چيزهايى داد و با زنان راهى مدينه كرد . « 1 »
د - احتجاج امام عليه السلام با زهرى
4 - طبرسى مىگويد : محمّدبن مسلمبن شهاب زهرى خدمت علي بن حسين عليهما السلام رسيد در حالى كه افسرده و غمگين بود ، زينالعابدين عليه السلام پرسيد : « چرا غمگينى ؟ » عرض كرد : يابن رسولاللَّه ! غم و اندوهها پشت سر هم به من رو آورده است ؛ از طرفى كسانى كه بر امكانات من حسد مىبرند و آنهايى كه در مال من طمع دارند ، و از طرفى كسانى را كه به
هامش
( 1 ) - احتجاج : 2 / 38 .