پوشاند از اين رو آتش از او دور شد و اطراف او گلهاى نرگس روييد ! حضرت ابراهيم آن پيراهن را برداشت و به گردن اسحاق در داخل يك بند نى قرار داد و اسحاق عليه السلام آن را به گردن يعقوب آويخت و يعقوب عليه السلام آن را به گردن يوسف افكند و به او گفت : هر گاه اين آويزه از گردن تو كنده شد ، مىدانم كه تو مردهاى ! و يا اينكه تو را كشتهاند !
وقتى كه برادرانش ( در مصر ) بر او وارد شدند ، آن بندنى را به ايشان داد و آنها پيراهن را درآوردند و باد بوى آن را برد و چون آن پيراهن را روى صورت يعقوب ( در اردن ) افكندند ، گفت :
« إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ
« 1 »
»
« 2 »
.
58 - عياشى از ابوحمزهء ثمالى نقل كرده ، مىگويد : با علي بن حسين عليهما السلام روز جمعه در مدينه نماز صبح را خواندم ، آن حضرت كنيز خود ، به نام وشيكه را خواست و فرمود : « مبادا امروز در خانهء من گدايى بايستد مگر اينكه چيزى به او بدهيد ! زيرا كه امروز روز جمعه است » .
عرض كردم : فدايت شوم ! همهء كسانى كه گدايى مىكنند ، مستحقّ نيستند ؟
فرمود : « اى ثابت ! از آن بيمناكم كه يكى از آنهايى كه از ما چيزى مىطلبند ، مستحق باشد و ما به او چيزى نخورانيم و او را رد كنيم و به ما خانواده آن بلايى نازل شود كه به خاندان يعقوب نازل شد ! آنها ( مستمندان ) را غذا دهيد ! آنها را اطعام كنيد !
هامش
( 1 ) - يوسف / 94 : پدرشان ( يعقوب ) گفت : من بوى يوسف را احساس مىكنم ، اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد !
( 2 ) - محاسن : ص 380 .