دگرگونه و خود را ملامت مىكرد ، با عمر كه در جستجوى او بود روبرو شد ، پرسيد : اى خليفهء رسول خدا تو را چه شده است ؟ ابوبكر آنچه اتفاق افتاده بود و آنچه در خواب ديده بود و بين او با على عليه السلام گذشته بود ، همه را نقل كرد ، عمر گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم كه مبادا فريب سحر بنى هاشم را بخورى و به آنها اعتماد كنى كه اين نخستين جادوگرى آنها نيست ! همواره از اين حرفها گفت تا او را از تصميمش بازگرداند و منصرف ساخت و وادار بر ثبات قدم كرد .
امام عليه السلام مىفرمايد : على عليه السلام طبق وعدهاى كه داشت به مسجد آمد و كسى از آنها را نديد و چيزى از آنها احساس كرد ، كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشست ، عمر از كنار آن حضرت گذر كرد و گفت : يا على ! كندن خار و برگ با كف دست آسانتر از آن چيزى است كه تو مىخواهى !
على عليه السلام با شنيدن اين سخن دانست چه خبر است و به خانهاش بازگشت ! » . « 1 »
24 - همو به اسناد خود از ابوحمزهء ثمالى به نقل از ابوخالد كابلى آورده است ، مىگويد : خدمت سرورم علي بن حسين زين العابدين عليهما السلام رسيدم ، عرض كردم : يابن رسول اللَّه ! خبر دهيد مرا از كسانى كه خداوند اطاعت و دوستى آنها و پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پيروى از ايشان را بر خلق خود واجب كرده است ؟
فرمود : « اى ابوكنكر ! همانا صاحبان امرى كه خداوند آنان را پيشوايان مردم قرار داده و برايشان اطاعت آنها را واجب گردانيده است عبارت
هامش
( 1 ) - احتجاج : 1 / 157 - 185 .