و داستان پيرمرد به گوش يزيد رسيد ، دستور داد او را كشتند . « 1 »
5 - همو مىنويسد : آنگاه وسايل ( غارت شده ) امام حسين عليه السلام و زنان و بازماندگان از اهل بيت آن حضرت را وارد مجلس يزيدبن معاويه ( لعنهما اللَّه ) كردند ، در حالى كه همه را به ريسمان بسته بودند . و چون با آن حال در برابر يزيد نگهداشتند ، على بن حسين عليهما السلام رو به يزيد كرد و گفت : « اى يزيد ! تو را به خدا سوگند ، چه گمان مىبرى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اگر ما را با اين حال ببيند ؟ ! »
يزيد دستور داد بندها را گسستند ، سپس سر امام حسين عليه السلام را در برابر خود گذاشت و زنان را پشت سر خود نشاند تا آن سر مقدس را ببينند ولى على بن حسين عليهما السلام آن منظره را كه ديد ، پس از آن هرگز ( سر گوسفند ) ميل نكرد . « 2 »
6 - و نيز به نقل از راوى مىگويد : يزيد خطيب خود را فراخواند و دستور داد بالاى منبر برود و حسين و پدر بزرگوارش عليهما السلام را نكوهش كند ! و او منبر رفت و در بدگويى به اميرالمؤمنين و حسين عليهما السلام و ستايش معاويه و يزيد ( لعنت خدا بر ايشان ) مبالغه كرد ، پس على بن حسين عليهما السلام فرياد زد : « واى بر تو اى خطيب ! كه خوشنودى مخلوق را به بهاى خشم خالق خريدى و جاى خود را در آتش دوزخ فراهم كردى ! »
چه نيكو سروده است ، ابن سنان خفاجى در وصف اميرالمؤمنين عليه السلام مىگويد :
در بالاى منبرها او را آشكارا ناسزا مىگويند
هامش
( 1 ) - لهوف : ص 77 .
( 2 ) - همان .