تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغيبة ( فارسي ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
مهمّة ، فادخلي ولفّ رأسي بالملاءة وأدخلني الدار وأنا أعرفها ، فإذا بشقاق مشدودة وسط الدار ورجل قاعد بجنب الشقاق ، فرفع الخادم طرفة فدخلت وإذا امرأة قد أخذها الطلق وامرأة قاعدة خلفها كأنّها تقبلها . فقالت المرأة : تعيننا فيما نحن فيه ، فعالجتها بما يعالج به مثلها فما كان إلّا قليلا حتّى سقط غلام فأخذته على كفّي وصحت غلام غلام ، وأخرجت رأسي من طرف الشقاق أبشّر الرجل القاعد ، فقيل لي لا تصيحي ، فلمّا رددت وجهي إلى الغلام قد كنت فقدته من كفّي فقالت لي المرأة القاعدة : لا تصيحي ، وأخذ الخادم بيدي ولفّ رأسي بالملاءة وأخرجني من الدار وردّني إلى داري وناولني صرّة وقال [ لي ] : لا تخبري بما رأيت أحدا . فدخلت الدار ورجعت إلى فراشي في هذا البيت وابنتي نائمة [ بعد ] فأنبهتها وسألتها هل
شرح
چادر را سرم كردم مرا داخل خانه‌اى برد كه مىشناختم . در ميان خانه پرده‌هاى طولانى مستطيل‌شكل كشيده شده بودند ومردى در يك‌طرف پرده نشسته بود ، خادم پرده را از يك‌طرف بلند كرد ومن هم وارد خانه شدم وزنى را ديدم كه درد زايمان گرفته بود وزن ديگرى هم در پشت سر أو بود كه گويا قابله بود ، به من گفت : در اين كار به ما كمك كن . من هم معالجاتى را كه در اين مورد صورت مىپذيرد انجام دادم . مدّت خيلى كمي گذشت كه پسرى به دنيا آمد ، أو را روى دستم گذاشته وفرياد زدم : پسر است ، پسر است . سرم را از پرده بيرون بردم تا به مردى كه نشسته بود بشارت بدهم ، فورا به من گفته شد : داد وفرياد نكن آرام باش . صورتم را به طرف بچه برگرداندم ، امّا أو را در دستم نديدم . پس زنى كه نشسته بود ، به من گفت : سروصدا نكن ، وخادم دست مرا گرفت وچادر را بر سرم كرد واز آنجا بيرون آورد وبه منزلم رسانيد وكيسه‌اى هم به من داد وگفت : چيزى را كه ديدى به كسى نگو . داخل خانه شده وروى رختخواب خودم رفتم ، در حالىكه دخترم هنوز خواب بود ، أو را بيدار كردم وپرسيدم : آيا از رفتن وآمدن من باخبر شدى ؟ گفت : نه .