كرديم ومن از آن خبر از أو پرسيدم وخواستم كه به من اطلاع دهد .
كانت دورنا بسرّ من رأى مقابل دار ابن الرضا يعني أبا محمّد الحسن بن عليّ عليه السّلام ، فغبت عنها دهرا طويلا إلى قزوين وغيرها ، ثمّ قضى لي الرجوع إليها ، فلمّا وافيتها وقد كنت فقدت جميع من خلّفته من أهلي وقراباتي إلّا عجوزا كانت ربّتني ولها بنت معها وكانت من طبع الأوّل مستورة صائنة لا تحسن الكذب وكذلك مواليات لنا بقين في الدار ، فأقمت عندهن أيّاما ، ثمّ عزمت الخروج ، فقالت العجوزة كيف تستعجل الانصراف وقد غبت زمانا ؟ فأقم عندنا لنفرح بمكانك ، فقلت لها على جهة الهزء : أريد أن أصير إلى كربلاء ، وكان النّاس للخروج في النصف من شعبان أو ليوم عرفة ، فقالت : يا بنيّ أعيذك باللّه أن تستهين ما ذكرت أو تقوله على وجه الهزء فإنّي أحدّثك بما رأيته يعني بعد خروجك من عندنا بسنتين .
شرح
أو گفت : منزل ما در سرّ من رأى مقابل خانه ابن الرضا امام حسن عسكرى عليه السّلام بود ، مدّت طولانى از سامرا به قزوين وشهرهاى ديگر رفتم . بعد از مدّتها به سرّ من رأى برگشتم واز ميان بستگان ونزديكانم كه وقت رفتنم آنجا گذاشته بودم فقط پيرزنى بود كه مرا بزرگ كرده بود ، أو دخترى داشت كه درست مثل كودكىاش باعفت وپاكدامن بود ، ودروغ وگناه را بد مىدانست . همچنين تعدادى از كنيزان فأميل هم كه در خانه ما زندگى مىكردند ، مانده بودند . چند روزى را آنجا بودم تا اينكه عزم مسافرت وخروج از آنجا را داشتم كه پيرزن گفت : چه عجلهاى در رفتن دارى در حالىكه دورى شما طولانى بوده ؟ پس در اينجا بمان تا با بودن تو ما هم شاد بشويم . من هم به قصد استهزا ومسخره گفتم : مىخواهم بروم كربلا ، چون مردم براي نيمه شعبان ويا روز عرفه آنجا مىرفتند . پيرزن گفت : اى پسر ! از اينكه به قصد مسخره كردن واهانت اين جمله را گفته باشى به خدا پناه مىبرم ، من چيزىكه دو سال بعد از رفتن تو ديدم را برايت نقل مىكنم [ تا قدر ومنزلت اين خانواده را بدانى ] .