قالت : فلمّا كان في اليوم الثالث اشتدّ شوقي إلى وليّ اللّه ، فأتيتهم عائدة فبدأت بالحجرة الّتي فيها الجارية ، فإذا أنا بها جالسة في مجلس المرأة النفساء وعليها أثواب صفر ، وهي معصّبة الرأس فسلّمت عليها والتفت إلى جانب البيت وإذا بمهد عليه أثواب خضر ، فعدلت إلى المهد ورفعت عنه الأثواب فإذا أنا بوليّ اللّه نائم على قفاه غير محزوم ولا مقموط ، ففتح عينيه وجعل يضحك ويناجيني بإصبعه ، فتناولته وأدنيته إلى فمي لأقبّله ، فشممت منه رائحة ما شممت قطّ أطيب منها ، وناداني أبو محمّد عليه السّلام : يا عمّتي ! هلمّي فتاي إليّ ، فتناوله وقال :
يا بنيّ انطق وذكر الحديث .
قالت : ثمّ تناولته منه وهو يقول :
يا بنيّ أستودعك الّذي استودعته أمّ موسى ، كن في دعة اللّه وستره وكنفه وجواره .
شرح
روز سوم ولادت ، شوقم به زيارة ولى خدا عليه السّلام شديد شد ، بنابراين به نزدشان آمده وابتدائا به حجرهاى كه جاريه وكنيز حضرت آنجا بود رفتم وديدم كه أو در بستر زايمان نشسته ولباسهاى زرد هم پوشيده وسرش را هم بسته بود . به أو سلام كردم وبه طرف ديگر اتاق نگاه كردم ، گهواره را ديدم كه روى آن پارچهاى سبزرنگ بود ، به طرف گهواره رفتم ، پارچه را برداشتم ، ولىّ خدا را ديدم كه بر پشت خوابيده ودستان مباركش از قنداقه بيرون است . چشمهايش را باز كرده وشروع كرد به خنديدن وبا اشاره انگشت با من حرف مىزدند ، تا حضرت را برداشتم كه ببوسم متوجّه بوى خوشى از ايشان شدم كه تا بهحال چنين بويى به مشامم نرسيده بود . در همين حين امام عليه السّلام مرا صدا زده ، فرمودند : پسرم را بياور . ايشان را گرفته وفرمودند : پسرم ! صحبت كن . - كه دنباله حديث مانند حديث قبلي است .
حكيمه مىگويد : سپس من ايشان را از امام گرفتم ، در همين حين خطاب به فرزندش فرمودند : پسرم ! تو را به كسى سپردم كه مادر موسى ، موسى را به أو سپرد . در أمان وحفظ