مسلم مدتى در كوچههاى كوفه حركت ميكرد و نميدانست كجا برود .
( 1 ) در اين وقت درب منزل زنى رسيد كه او را طوعه ميگفتند و او درب منزل خود نشسته بود و انتظار فرزندش را ميكشيد مسلم بر وى سلام كرد و گفت اى كنيز خداوند مقدارى آب به من بدهيد وى آب آورد و مسلم از آن آب نوشيد و سپس گفت من در اين شهر منزلى ندارم اكنون به من جاى استراحتى بدهيد تا بعدا از شما تلافى كنم .
طوعه گفت : بعد از اين چه به من خواهى داد گفت من مسلم بن عقيل هستم و اين مردم مرا فريب دادند و از منزلم بيرون كردند گفت تو مسلم هستى ؟ گفت آرى من همانم گفت اينك داخل خانه شويد و او را در اطاقى غير از اطاق خودشان جا داد و براى او فرش و غذا آورد مسلم در اين شب غذا ميل نكرد پس از اين جريان پسرش از راه رسيد و ديد مادرش به اطاق زياد رفت آمد مىكند ، از مادرش علت اين موضوع را جويا شد .
طوعه گفت : اى پسر از اين سئوالت صرف نظر كن گفت بايد مرا از اين جريان مطلع كنى مادر گفت : بايد سوگند ياد كنى كه اين قضيه را جايى اظهار نكنى او نيز سوگند ياد كرد ، وى جريان كار مسلم را بپسرش اطلاع داد ، اين زن كنيز اشعث بن قيس بود و از وى فرزندى نيز آورده بود .
پسر طوعه شب را خوابيد و صبح رفت جريان را با عبد الرحمن بن محمد بن اشعث در ميان گذاشت و او را از جاى مسلم خبردار كرد او هم رفت بپدرش كه در دار الاماره بوده مطلب را گفت بلافاصله ابن زياد از قضيه مطلع شد و دستور داد فورا مسلم را حاضر كنند .
محمد بن اشعث باتفاق عبيد اللَّه بن عباس سلمى و هفتاد نفر ديگر حركت كردند و به منزل طوعه آمدند هنگامى كه مسلم صداى پاى اسبان را شنيد و فرياد مردم را استماع كرد فهميد كه دشمن نزديك شده شمشير خود را برداشت و به آنان حمله آورد ، آنان نيز خانه را محاصره كردند مسلم با ضرب شمشير آنها را از خانه بيرون كرد .
در اين هنگام بكر بن حمران احمرى شمشيرى بر دهان مسلم زد و لب بالاى او را قطع كرد مسلم با شمشير خود ضربت محكمى بر وى زد و با شمشير كشيده به طرف دشمن بيرون
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 323
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٣٢٣