( 1 )
( وفات حضرت مجتبى عليه السّلام )
( 2 ) زياد محاربى گويد : هنگامى كه وفات امام حسن عليه السّلام نزديك شد برادرش امام حسين عليه السّلام را نزد خود طلبيد و گفت : اى برادر من در همين زودى از نزد شما خواهم رفت و به پروردگارم ملحق خواهم شد ، در اثر خوردن سم كبدم از هم پاشيده و ميدانم كدام شخص به من سم داده است ، و محرك قضيه كه بوده است ، و من در نزد پروردگار با او مخاصمه خواهم كرد .
اكنون اى برادر بحقى كه در گردن تو دارم از اين موضوع در گذر و منتظر باش تا خداوند چه پيش آورد ، هر گاه روحم از بدن مفارقت كرد ، مرا غسل ده و كفن كن و بر تابوت بگذار و به طرف قبر جدم ببر تا با وى تجديد عهدى كنم ، و پس از اين در نزد جدهام فاطمه بنت اسد مرا دفن نما .
زود است بنى اميه و دشمنانم به خيال اينكه ميخواهيد مرا در نزد پيغمبر دفن كنيد جلوى راه شما را بگيرند ، و نگذارند جنازهء مرا بحرم پيغمبر ببريد ، تو را به خداوند سوگند مىدهم مبادا در كنار جنازهء من اندكى خون ريخته گردد ، پس از اين وصيتهاى خود را ببرادرش گفت و در بارهء فرزندان و خاندانش و تركهاش توصيه فرمود و وصاياى پدرش امير المؤمنين عليه السّلام را نيز با وى در ميان گذاشت .
پس از اينكه حسن بن علي عليهما السّلام از دنيا رفت برادرش او را كفن كرد و غسلش داد و در تابوت گذاشت و به طرف مسجد حضرت رسول حركت كرد ، در اين هنگام مروان حكم و بنى اميه يقين كردند كه بنى هاشم قصد دارند جنازه حسن را در كنار پيغمبر دفن كنند ، بنى اميه لباس جنگ پوشيدند و در سر راه حاضر شدند سيد الشهداء عليه السّلام جنازهء برادرش را به طرف قبر پيغمبر حركت داد ، ناگهان بنى اميه جلو آمدند و عائشه هم در حالى كه بر استرى سوار شده بود از راه رسيد ، عائشه گفت :
فرزند خودتان را از خانهام دور كنيد ، زيرا نبايد حريم پيغمبر از بين برود ، محمّد بن حنفيه گفت : اى عائشه روزى بر شتر سوار ميشوى و روزى بر استر مىنشينى ، هنوز كينه بنى