طلع البدر علينا من ثنيات الوداع * وجب الشكر علينا ما دعا للَّه داع
( 1 ) سلمان فارسى غلام يكى از يهوديان مدينه بود ، وى از شهر و مملكت خود بيرون شده بود و در بارهء دين « حنيف » تحقيق و بررسى ميكرد ، وى در ضمن مسافرت خود به يكى از رهبانان نصارى در شام برخورد كرد و از راهب راجع به دين حنيف سؤالاتى كرد و با وى دوست و رفيق شد ، راهب گفت : اين مذهب در مكه ظاهر خواهد شد شما به آنجا برويد ، پس از آن به يثرب برويد زيرا كه اين پيغمبر به آن طرف مهاجرت خواهد كرد .
سلمان فارسى از شام حركت كرد هنگامى كه بيثرب رسيد يكى از اعراب او را گرفت و بعنوان برده بيكى از يهوديان فروخت ، سلمان روزها در نخلستان اين مرد يهودى كار مىكرد ، روزى كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله بمدينه تشريف فرما شدند سلمان طبق معمول در اين نخلستان بود در اين هنگام يكى از يهوديان آمد و به صاحب سلمان گفت ، اطلاع دارى كه پيغمبر مسلمانان مدينه امروز وارد شد .
سلمان فارسى هنگامى كه اين موضوع را شنيد گفت : چه مىگوئى ؟ ! صاحب سلمان گفت : كار خود را بكن بشما ارتباطى ندارد ، راوى گويد : سلمان پس از شنيدن اين خبر از درخت به زير آمد و طبقى را پر از خرما كرد و براى حضرت رسول برد پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود : اين خرما چيست ؟ عرض كرد : اين صدقه خرماى ما مى باشد چون مطلع شديم شما غريب هستيد و از راه دور به اين شهر آمدهايد لذا دوست دارم كه از خرماى ما بخوريد ، حضرت فرمود : نام خداوند را بر زبان جارى كنيد و از اين خرماها بخوريد .
سلمان در اين هنگام متوجه حضرت رسول شد و به زبان فارسى گفت : اين يكى از نشانهها است ! ، بار ديگر طبقى آورد و گفت : چون ديدم شما از خرماى صدقه نميخوريد و لذا اين طبق را بعنوان هديه براى شما آوردهام ، حضرت فرمود : نام خدا را به زبان بياوريد و از اين خرما ميل كنيد ، در اين مرتبه خود آن جناب هم ميل فرمودند ، سلمان گفت : اين علامت دوم است ! .