پس ( آن مرد ) اين شعر گفت :
و لقد أردت بان تقام بنية * ليست بحوب او تطيف بمأثم
فأبى الذين إذا دعوا لعظيمة * راغوا و لاذوا في جوانب قودم
يلحون ان لا يؤمروا فإذا دعوا * ولوا و اعرض بعضهم كالا بكم
صفح منافعه و يغمض كلمه * في ذي أقاربه غموض الميسم [ 72 ]
« هشام » پسر « محمد » گويد :
« ابرههء اشرم » در « صنعاء » ، « كنيسه » اى با سنگ خارا و چوبهاى گرانقدر ، و طلاكوب بساخت ، و آن را « قليس » نام نهاد ، و به پادشاه « حبشه » نوشت كه من به نام تو « كنيسه » اى بساختم كه هيچكس هرگز مانند آن را نساخته است .
و از عرب دست بر ندارم تا آن كه خانهاى را كه به سوى آن آهنگ حج مىكنند ( يعنى كعبه را ) واگذارند ، و اين خانه را به جاى آن بر گزينند . چون يكى از سران عرب كه تأخير شهور ( يعنى پس انداختن ماههاى قمرى ) به فرمان او بود ، اين قصه بشنود ، دو مرد از قوم خود را برانگيخت و به آنان فرمان داد تا به « صنعاء » روند ، و آن بنا را
هامش
[ 72 ] ترجمهء اين چهار بيت ، اين است :
« همانا خواستم خانهاى سرپا شود كه نه خود گناه بود ، و نه گناهى در برداشت .
« پس أبا كردند ( يعنى : تن در ندادند ) آنانى كه چون به كارى سترگ خوانده شوند ( روباهوار ) به راست و چپ دوند و به أطراف « قودم » پناه برند .
« ناسزا مىگويند كه به آنان فرماني داده نشود ، و چون به كارى ( مهم ) خوانده شوند ، برخى بى آنكه پاسخى بدهند چون گنگى پشت مىكنند .
« هر يك از ايشان سودش براى بيگانگان است ، و زخمش در ( تن ) خويشان مانند آهن تاييده ( ميسم : آلت داغ ) فرو مىرود . »