( راوي گويد : الوغير ، الحار ) .
و « مستوغر » دربارهء درهم كوفتن « رضى » كه پس از مسلمان شدن بر دست او روى داد ، گفته است :
و لقد شددت على رضاء شدة * فتركتها تلا تنازع اسحما
و دعوت عبد الله في مكروهها * و لمثل عبد الله يغشى المحرما ! [ 40 ]
و پسر « ادهم » ( كه مردى از « بنى عامر » پسر « عوف » از قبيلهء « كلب » است ) گفته است :
و لقد لقيت فوارسا من قومنا * غنظوك غنظ جرادة العيار
و لقد رأيت مكانهم فكرهتهم * ككراهة الخنزير للايغار [ 41 ]
( گويد : ايغار آب داغ يا جوشان را گويند . و عيار مردى است از قبيلهء « كلب » كه در بامدادى سرد بر ملخى دست يافت و خود مبتلا به كرمزدگى دندان بود ، در آن ميان كه ملخ مىخورد يكى از ملخها
هامش
[ ( ) ] « آب در گوشتهاى ران آن اسب مىجوشد ، جوشيدن با صدائى مانند جوشيدن سنگ تفيده ( - تابيده ) در شير داغ . »
[ 40 ] ترجمهء اين دو بيت بر اين تقريب است :
« حمله بردم بر « رضى » حملهاى شديد ، پس واگذاشتمش به صورت تلى كه با يك پارچه ابر سياه همانندى مىكرد .
« و به كمك خواستم در ويران ساختن آن عبد الله را و بان عبد الله مردى بأيد تا به قرق گاه حمله برد ( و قرق آن را بشكند ) . »
[ 41 ] ترجمهء دو بيت بالا اين است :
« همانا برخوردى با سوارانى از دودمان ما كه دور انداختند ترا چنان كه عيار ملخ را ( از بن دندان كرم خوردهاش ) دور كرد .
« و پايگاه آنان را ديدى و از آن رميدى ( از ترس و كراهت ) ، همچنان كه خوك از داغى ( - حرارت ) مىگريزد و مىپرهيزد . »