در غزوهاى با پيامبر اكرم بودم . يك شب در مكان مرتفعى پناه گرفتيم . هوا آن چنان سرد بود كه يكى از مردم را ديدم كه گودال كوچكى كنده داخل آن مىگردد و سپر خود را - كه از پوست درست شده است - بالا پوش خود مىسازد . پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم چون آنان را چنان ديد ، فرمود :
« چه كسى در اين شب نگهبان ما مىگردد تا دعا كنم فضل خدا شامل حالش شود ؟ » مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا ، من . فرمود :
« كيستى ؟ » گفت : فلان پسر فلان انصارى هستم . فرمود : « پيش بيا . » به خدمت آمد . پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گوشهاى از لباسش را گرفت و برايش دعا كرد . چون آن دعا را شنيدم برخاستم و گفتم : من هم حاضرم نگهبانى دهم . همان پرسشى را كه از مرد انصارى نموده بود از من نيز كرد و همانند او فرمود تا نزديكش روم . برايم دعايى كه كمتر از دعايى كه براى انصارى كرده بود . بعد فرمود : « آتش بر چشمى كه در راه خدا بيدار بماند و بر چشمى كه از خشيت و ترس خدا اشك بريزد ، حرام است » و چشم سومى را هم فرمود كه آن را فراموش كردهام .
ابو شريح ( راوى خبر ) بعد از آن گفته است : آتش بر چشمى كه از ممنوعهاى الهى چشم پوشى كند ( نيز ) حرام شده است . « 1 »
هامش
( 1 ) حلية الأولياء 2 : 28 .