فصل 15 : دعا براى وقتى كه آب براى مسافر ناياب شود
در حديثى - كه سندش را انداختم ؛ چرا كه مقصود عمل به آن بود - ديدم :
گروهى از حاجيان ( در راه ) دچار بىآبى شدند ؛ به گونهاى كه در معرض مرگ و نيستى قرار گرفتند . يكى از آنان بىهوش شد و بر روى زمين افتاد . او در حال اغما مولايمان ، امير مؤمنان عليه السّلام ، را مشاهده كرد كه به او فرمود : « چرا از كلمهى نجات غافلى ؟ ! » پرسيد : كلمهى نجات چيست ؟ فرمود : « بگو :
أدم ملكك على ملكك بلطفك الخفيّ
به لطف پنهانت ، فرمانروايىات را بر قلمرو حكومتت به كار گير .
من علىّ بن ابى طالبام . » مرد به هوش آمد و نشست و دعا را خواند . با آن كه وقت باران نبود ، خداوند ابرى پديد آورد كه از آن باران باريد و بدان وسيله آن حاجيان ، با بهرهمندى از عفو و بخشش و احسان خدا ، جان خود را نجات دادند و زنده ماندند .