امام صادق عليه السّلام فرمود : « هشام چون اين سخن را از پدرم شنيد ، چنان خشمگين شد كه چشم راستش كج و رويش سرخ شد و اين نشانهى خشم او بود . مدّتى سر به زير افكند ، بعد سرش را بلند كرد و با پدرم چنين گفت : آيا نسب ما و شما - كه همگى فرزندان عبد منافيم - يكى نيست ؟ ! پدرم فرمود : آرى ، چنين است ؛ ولى خداوند - جلّ ثناؤه - ما را از مكنون سرّ خود و خالص علم خويش به فضيلت و شرافت ويژهاى اختصاص داد كه به ديگرى عطا نفرمود .
هشام گفت : آيا چنين نيست كه پروردگار - جلّ ثناؤه - محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم را از شجرهى عبد مناف به سوى همگى مردم ، از سپيد و سياه و سرخ ، فرستاد ؟ پس اين ميراث كه شما مىگوييد ، از كجا مخصوص شما گردانيده شده است كه جز شما ديگرى حقّى از آن ندارد ؟ حال آن كه پيامبر اكرم بر همهى خلق مبعوث شده است و اين همان فرمودهى خداست : ( و تنها خداوند وارث آسمانها و زمين خواهد بود و خدا به كردار نيك و بد شما آگاه است . ) « 1 » پس از كجا و به چه سبب فقط شما اين علم را ارث بردهايد و حال آن كه بعد از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ، پيغمبرى مبعوث نگشته است و شما هم كه پيغمبر نيستيد ؟
پدرم فرمود : از آن جا خدا ما را مخصوص گردانيده است كه به پيغمبر خود وحى فرمود : ( اى محمّد ، با شتابزدگى زبانت را براى بيان آن حركت مده ) « 2 » از طرفى هم به پيامبر خود فرمان داد كه ما را به علم خود مخصوص گرداند و بدين سبب پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ، برادر خود على عليه السّلام را جهت آموختن اسرارى برگزيد كه از ساير صحابه مخفى مىداشت . خداوند در اين مورد آيهاى نازل فرمود : ( آن را گوشهاى دريابنده در مىيابد ) « 3 » . پس پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود : يا على ، من از خدا خواستم كه آن گوشها را گوشهاى تو قرار دهد و به اين جهت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام در كوفه مىفرمود : پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم هزار در از
هامش
( 1 ) آل عمران ( 3 ) : 181 .
( 2 ) قيامة ( 75 ) : 17 .
( 3 ) الحاقه ( 69 ) : 13 .