خويش عرضه فرمود ، گروهى از نخبگان كه هستهء نخستين سپاه اسلامى را تشكيل دادند به دو ايمان آوردند .
دعوت پنهانى مدت سه سال ادامه يافت تا آنكه آيهء شريفهء
« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ »
« 1 » ( خويشان نزديكت را هشدار ده . ) نازل شد .
رسول خدا ( ص ) در اين مدت كوشيد تا مردم به خداى يگانه ايمان بياورند ، هم عقيده گردند ، صفهايشان را يكپارچه سازند و دنبال يك هدف باشند .
دعوت آشكار : با پايان يافتن دوران دعوت سرّى ، رسول خدا ( ص ) دعوت آشكار قريش را آغاز كرد ولى اينان بناى خصومت نهادند ؛ و هر چه شمار مسلمانان بيشتر مىشد ، دشمنى قريش نيز افزايش مىيافت .
آنان به مسلمانان به ديدهء افرادى سركش و شورشى مىنگريستند ، در نتيجه ريختن خون و خوردن مال مسلمانان مستضعفى را كه هيچ ياورى براى دفع ستم و تجاوز مشركان نداشتند ، در حرم امن الهى حلال مىدانستند .
عمار ياسر با پدر و مادرش اسلام آورد . مشركان آنان را برهنه ساخته در تابش گرماى نيمروز شكنجه مىكردند . ياسر بر اثر شكنجه جان سپرد . همسرش با ابوجهل به درشتى سخن گفت و او با ضربت خنجر ، آن زن بينوا را نيز به شهادت رسانيد .
اين تنها خاندان ياسر نبود كه شكنجه مىديد ، بلكه بسيارى از ديگر مسلمانان مستضعف نيز به سرنوشت آنها دچار شدند و شكنجه ديدند .
قريش به اين هم بسنده نكردند ، بلكه با حربهء تمسخر و ريشخند به جنگ رسول خدا ( ص ) و ياران وى رفتند و آن حضرت را جادوگر ، كاهن ، شاعر و ديوانه خواندند .
قريش قبايلى را كه به منظور حج ، زيارت و يا مقاصدى ديگر به مكه مىآمدند ، زير نظر مىگرفتند و به اين منظور گروهى را از ميان خود تعيين كردند كه به پيشواز زايران مكه بروند و آنان را از محمد ( ص ) و دعوت او دور كنند و بترسانند .
اما رسول خدا ( ص ) در اجتماعات حاجيان حضور مىيافت و در پيش چشم قريشيان
هامش
( 1 ) - شعراء ( 26 ) ، آيهء 214 .