روشن است شخص مرعوب تصوراتى واهى پيدا مىكند . براى نمونه ، قبيلهء غطفان در جنگ خيبر چنين پنداشت كه سرزمين آنها به وسيلهء سپاهيان اسلام اشغال شده است و در نتيجه وحشت زده صحنهء پيكار را ترك گفت ، در حالى كه اينها همه پندارى بيش نبود . خيبر نيز به همان بلاى غطفان دچار گرديد و در نتيجه تسليم شد و خواستار صلح گرديد .
همچنين سپاه مرعوب توان به كارگيرى سلاح و قدرت پيشروى را ندارد و نمىتواند بجنگد و اگر هم به جنگ برود سست و بىرمق مىجنگد و به سرعت تسليم دشمن مىشود . براى مثال ، تيراندازان حاضر در سپاه خيبريان ، با آنكه چيره دست بودند ، پس از مرعوب شدن حتى از كشيدن زه كمان خود نيز عاجز شدند و سرانجام شكست را پذيرفتند .
غزال يهودى كه رسول خدا ( ص ) به وى پناه داد ، از اين رعب پرده برداشته ، خطاب به آن حضرت عرض كرد : « ساكنان شقّ ( نام يكى از قلعههاى يهود ) از وحشت تو هلاك گرديدند » .
رسول خدا ( ص ) از اعزام نخستين سريهها جنگ روانى را مد نظر داشت و آنها را ارزيابى مىفرمود تا آنكه در جنگ عليه قريش و روميان به حد كمال رساند . شمارى از دشمنان پيش از رويارويى با ارتش اسلامى گريختند ، مانند غزوهء بنىسليم و غيره و شمارى ديگر خواستار صلح شدند ، مانند آنچه براى اكَيدِر و اهل جَرباء و يوحنّا و چندين قبيلهء عرب رخ داد . كسانى هم از سر ضعف و ترس مىجنگيدند ، مانند قبايل هوازن و ثقيف در غزوهء حنين و مردم مكه هنگام فتح اين شهر . گروهى ديگر نيز در حالى كه از قدرت سپاه اسلام در هراس بودند ، در انتظار حادثه ماندند ، مانند آنچه براى روميان در غزوههاى دومة الجندل و تبوك رخ داد .
رسول خدا ( ص ) موفق گرديد كه دشمنانش را از فرمانده گرفته تا رزمندگان جزء و در همهء جنگهاى كوچك و بزرگ مرعوب گرداند . اساساً بالندگى يك نيرو ، دشمن را مىترساند و از رويارويى با رقيب ، كوچك يا بزرگ ، ناتوان مىگرداند .
يهوديان بنى نضير بر اثر وحشتى كه وجودشان را فرا گرفته بود خانههاى خود را به دست خودشان و به دست سپاه اسلام ويران كردند . همانطور كه بنى لحيان با شنيدن خبر حركت پيامبر ( ص ) متفرق شدند و گريختند .
سريهها نيز دشمنان را مىترساند . در سريه على بن ابىطالب ( ع ) به قبيله بنى سعد رئيس آنها گفت : « جماعت محمد به سوى ما شتافته و ما توان ايستادگى در برابر آن را نداريم » و آنگاه همگى پا به فرار نهادند .
آيين نبرد در عصر پيامبر ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 69
مساهمون: ضاهر وتر
ص٦٩