كشته شدند .
در اين زمان در شهر بيزانس كشيشى به نام سابليوس ظهور كرد و گفت اقانيم ثلاثه كه وجود و حكمت و حيات است معانى زايد بر ذات خدا نيست بلكه صفاتى اعتبارى هستند كه آنان را در خارج مسمايى نيست زيرا ذات بارى تعالى موجود است اما نه به وجود ، و حكيم است اما نه به حكمت ، و حىّ است اما نه به حيات .
من مىگويم : كه اين عينا همان مذهب امپيدوكلس است در باب صفات ، كه فرقهاى از علماى اسلام نيز آن را گرفتهاند و اين فرقه نفى كنندگان صفاتند .
و الريانوس « 323 » قيصر
نه سال پادشاهى كرد « 324 » . او نيز بر مسيحيان سخت گرفت . شاپور پسر اردشير پسر بابك ، پادشاه ايران و مصر ، با او نبرد كرد . قيصر در اين نبرد اسير شد . شاپور او را به بابل برد و به زندان كرد . پسرش گالوس به جايش نشست .
گالوس « 325 » دوم قيصر
شش سال « 326 » پادشاهى كرد . آزار از مسيحيان برداشت زيرا بيم آن داشت كه به آن عقوبت كه پدرش گرفتار آمده بود ، گرفتار آيد .
در اين زمان از بدعت گذاران فولى شميشاطى ظهور كرد .
او مىگفت همه معلولات خداى تعالى ارادى هستند و او را هيچ معلول ذاتى نيست . از اين روست كه مىگوييم نه زاده و نه زاده شده است . بنابر اين مسيح كلمة الله بوده است و از دوشيزه زاده نشده چنان كه ظاهر مذهب از آن حكايت دارد .
بلكه در اثر اجتهاد و كوشش و رياضت به آن كمال نايل شده است و هر كس تن به همان رياضتها بدهد كه مسيح داده به درجهء او خواهد رسيد . اوسابيوس مورخ از فولى ياد كرده است و گويد كه او از زنى يهودى كه از سوى قيصر بر شام امارت داشت مدد خواست . اين زن را از دانش و سخن او خوش آمد و بطريركى انطاكيه را به او داد . فولى بر تختى بلند مىنشست و دخترانى زيبا روى و خوش آواز در برابر او زبور داود را به نغمه مىسرودند . فولى متهم بود كه با آنان زنا مىكند . عدهاى از اسقفها عليه او گرد آمدند و او و پيروانش را پراكنده ساختند .