تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
چيزها مىآموزى و به مقتضاى آن قضاوت مىكنى ؟ پس چرا با او جنگيدى ؟ معاويه گفت : واى بر تو به من مىگويى دانشى اين چنين را بسوزانم . به خدا قسم دانشى جامعتر از اين و حكيمانه‌تر از اين و روشنتر از اين در هيچ جاى و از هيچ كس نشنيده‌ام . وليد گفت : اگر از علم و قضاوت على در شگفت هستى ، چرا با او جنگيدى ؟ ( 1 ) معاويه گفت : اگر ابو تراب عثمان را نكشته بود و فتوا مىداد ما به فتوايش عمل مىكرديم . سپس اندكى خاموش ماند و به مجلسيان خود نگريست و گفت : نمىگوييم كه اين از نوشته‌هاى على بن ابى طالب است ، بلكه مىگوييم از نوشته‌هاى ابو بكر صديق است كه در نزد پسرش محمد بود و ما بر وفق آنها قضاوت مىكنيم و فتوا مىدهيم . آن نوشته‌ها پيوسته در خزاين بنى اميه بود تا زمانى كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد . او بود كه اظهار كرد كه اين سخنان ، سخنان على بن ابى طالب ( ع ) است . زمانى كه على بن ابى طالب ( ع ) را خبر دادند كه نامهء او به دست معاويه افتاده است بر آن حضرت گران آمد . عبد اللّه بن سلمه گويد : على با ما نماز مىخواند چون بازمىگشت مىگفت :
لقد عثرت عثرة لا اعتذر * سوف اكيس بعدها و استمر
و اجمع الأمر الشّتيت المنتشر [ 184 ]
پرسيديم يا امير المؤمنين چه پيش آمده كه چنين سخنى مىشنويم ؟ گفت : محمد بن ابى بكر را به امارت مصر فرستادم . مىپنداشت كه به سنت آگاهى ندارد ، نامه‌اى برايش نوشتم حاوى ادب و سنت . محمد كشته شد و آن نامه به دست ديگران افتاد .

( 2 ) داستان محمّد بن ابى بكر

مداينى [ 185 ] از اصحاب خود روايت كند كه از اقامت محمد بن ابى بكر در مصر ، هنوز يك ماه نگذشته بود كه نزد آن گروه كه از بيعت با على خود را به يك سو كشيده بودند و قيس بن سعد نيز با آنها كنار آمده بود ، كس فرستاد و گفت : يا در طاعت ما داخل شويد يا از بلاد ما بيرون رويد . آنان جواب دادند كه چنين كه تو مىگويى نكنيم ولى ما را مهلت ده تا بنگريم كه كار به كجا خواهد كشيد و براى نبرد با ما شتاب مكن . محمد بن ابى بكر نپذيرفت . آنان نيز بسيج نيرو كردند و آماده پيكار شدند . سپس جنگ صفين واقع شد و آنان در انديشهء سرنوشت محمد بودند . چون خبر پيروزى معاويه و مردم شام را شنيدند كه حكومت نصيب آنان شد و على ( ع ) و اهل عراق از مقابل معاويه و شاميان بازگشتند آنان نيز بر محمد بن ابى بكر دلير شدند و بدگويى آغاز كردند . محمد چنان ديد حارث بن جمهان بلوى [ 186 ] را با گروهى به سوى آنان فرستاد و يزيد بن حارث از بنى كنانه هم در ميان ايشان بود . جنگى در گرفت و او كشته شد . سپس مردى از قبيلهء كلب را فرستاد او را نيز كشتند .